تبليغاتX
صاحبدلان
صاحبدلان


ادبيات



وجه تمایز بارز و بسیار مشخص شهید آوینی با سایر نظریه‌پردازان و منتقدان در دنیای هنر، جسارت و شهامت وی در بیان برخی مسائل است.

«هنر» از حکمت جدا شده است و حکمت از اخلاق و این هر سه از علم... و همه مظاهر حقیقت واحد، چون مولکول هایی سرگردان در خلا، بی مبدا و معاد، عالمی را ساخته اند که خانه وهم بشر است و چنین عالمی را جز در برهوت وهم کجا می توان جست؟
 
نزع (جدا کردن) هنر از حقیقت نیز به همین تلاش و تجزیه کلی باز می گردد. هنر از تعهد و تعلق نسبت به حق رها می شود و عهدی تازه با بشر و بشریت می بندد، اما کدام بشر؟
 
اومانیسم از یک سو به جامعه پرستی می انجامد و از دیگر سو به خودپرستی و در این میانه، اصل، خودپرستی است و جامعه نیز مجموعه ای از «خود»های تنها؛ خود های تنها، پناه برده به پیله هایی که با توهم و تخیل بر گرد خویش تنیده اند و زمین و آسمان خویش را به آن منتهی داشته اند.
 
هنرمندان با رها شدن از تعلق به حق، آن عهد تازه را یا باید با جامعه استوار دارند و یا با خود، که طریق نخستین به «هنر برای مردم» می رسد و طریق اخری به «هنر برای هنر»، و در هر صورت هنر خواهد مرد.
 
در هنر باید محملی برای عروج حیات انسان به کمال وجود داشته باشد، نه وسیله ای برای تفنن و تزئین و یا انتقال تاثرات. نقاشی که هنر خویش را در خدمت مردم در آورد چه خواهد کرد؟ آیا تابلوهایی خواهد کشید که زینت مبلمان اتاق های پذیرایی شود و چشم را به تفرجی سطحی در نقش ها و رنگ ها میهمان کند؟
 
و آن دیگری که عهد تازه را با خود استوار داشته است، چه خواهد کرد؟ نقاشی را به تبعیدگاه موزه ها تبعید خواهد کرد و تابلوهایی خواهد پرداخت که جز جماعت هنرمندان و روشنفکرمآبان و منتقدان هنر، دیگران را از همزبانی با خود محروم کند؟ همین سرگردانی است که امروز در جهان غرب و غرب زده، هنر را به خدمت تبلیغات کشانده است و آن را در مجموعه مناسبات تولید و مصرف معنا کرده است.
 
آثار هنری نیز همچون اشیایی تلقی می شوند که به هر تقدیر بخشی از نیازهای مصرفی بشر را بر آورده می سازد.
 
ما هنر را همچون محملی برای معراج به آسمان بلند کمالات لاهوتی می بینیم و می کوشیم هنر را از آن تنگ نظری خلاص کنیم و بار دیگر در آن تذکره ای برای آن میثاق ازلی با خداوند بجوییم.
 
در بسیاری از آثار نقاشی بعد از پیروزی انقلاب چنین کوششی به روشنی مشهود است، اما ما در آغاز راهی طولانی هستیم پس نه عجب اگر هنوز آثاری از روشنفکرمآبی و غرب زدگی در ما باقی باشد.
 
وجه تمایز بارز و بسیار مشخص شهید آوینی با سایر نظریه پردازان و منتقدان در دنیای هنر، جسارت و شهامت وی در بیان برخی مسائل است؛ سید مرتضی آوینی با صراحت و شجاعت، هنر در دنیای غرب را نفی می کند و برخي ار مباني آن را مردود می داند و حال آن که این هنر در میان هنرمندان و بسیاری از استادان دانشگاه، قبله گاه و کعبه آمال و غایت هنر است.
 
آنها اصلاً به خود اجازه نقد هنر غرب را نمی دهند و آن چنان مجذوب و مسحور و مقهور این هنرند که گویی وحی منزل است و در این میانه سید شهیدان اهل قلم چنان با شجاعت و جسارت، این هنر را نقد می کند که مثال زدنی و قابل ستایش است.
 
از منظر شهيد آويني، هنرمند قطعاً متعهد به چیزی است به فراخور تفکراتش؛ این تعهد در سه دسته قرار می گیرد: تعهد به خود، به مردم یا مخاطب و تعهد به حق.
 
هنرمندان غربی و البته اکثر هنرمندان مشرق زمین متعهد به خودند و در واقع پيروي از شعارهايي مثل هنر براي هنر را يك پز روشنفكرانه مي دانند و در بهترين شرايط متعهد به مخاطب و مردمند و براي خوشامد آنها اثر خلق مي كنند و بسیار اندکند آنان که متعهد به حقند و برای رضایت خداوند اثر خود را خلق می کنند، بدون اینکه توجه اصلی شان معطوف به مخاطب باشد.

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 15:12 توسط سرنا |



صف راي، عاشق اين صفم. حتي عاشق طولاني بودنش! هر چه طولاني تر، بهتر! گاهي بيشتر از چند ساعت انتظار! عاشقشم! عاشق نديدن اول و آخر صف! عاشق آنها كه راي شان را داده اند! عاشق آنها كه هنوز توي نوبت اند! عاشق نفر جلويي! عاشق نفر پشتي! عاشق برگه بزرگي كه به ترتيب حروف الفبا، اسامي نامزدها را نوشته! عاشق عروس و دامادي كه قبل از عقد، مي آيند و راي مي دهند! عاشق مردمي كه نوبت شان را به ايشان مي دهند!! و من دوست دارم نوبت خودم را بدهم به پيرمردي كه صفحه شلوغ پلوغ انتخابات شناسنامه درب و داغانش، «سمفوني مهر» است و «تجلي مهر»، عينكش، اما ته استكاني! و كافي است شناسنامه اش را فقط يك ورق بزني، تا در نيم تاي پايين هر 2 صفحه پيش رو، برسي به اين همه اسم: زهرا و رضا و مرتضي و علي و رقيه و سكينه و نجمه و عباس و زينب خانم ته تغاري! البته خدا رحمت كند دوشيزه رباب ايراني را كه 4 سال پيش، رفت پيش خدا. بگذار بشمرم بچه هاي پيرمرد را؛ يك دو سه... 9 تا! ماشاءالله به تو پيرمرد! با 5 دختر و 4 پسر كه 2 تاي شان البته به كاروان شهدا پيوستند. دهه 60 كه دشمن آمده بود مثلا 3 روزه فتح كند تهران را! از آن 3 روز كذايي، 30 سال گذشته است، اما «آرم الله» همچنان روي پرچم 3 رنگ ما، روي شناسنامه ملت ما، خوش مي درخشد.صف راي. عاشق اين صفم. اين تنها صفي است كه دوست دارم حالا حالاها نوبتم نرسد! گاهي تقلب مي كنم و يواشكي، يكي دو نفر مي آيم عقب تر!! گاهي نوبتم را مي دهم به آن جوان «راي اولي» كه عجله دارد هر چه زودتر، انگشت اشاره اش را ببرد جلوي لنز دوربين عكاس، تا با زبان بي زباني به دشمن بگويد؛ اين هم از امروز! دوست دارم با دستمال كاغذي، پاك نكنم جاي مهر را از روي انگشتم! حالا حالاها دوست دارم بماند! دوست دارم اين انگشت را نشان بدهم به آقاي اوباما! و فرو كنم در چشم نظام سلطه! دوست دارم عصباني كنم دشمن را! كرم اين كارم! لذت مي برم از اين حركت! دوست دارم انگشتم را به خبرنگاران خارجي، با آن موهاي بورشان نشان دهم و دعوت كنم سران كشورهاي شان را به دموكراسي! دوست دارم رجز بخوانم براي دشمن و بگويم: هنوز تمام نشده آن 3 روز؟!

صف راي. عاشق اين صفم. عاشق صندوق راي. عاشق ملت شناسنامه به دست. عاشق خاطرات تلخ و شيرين انتخابات. عاشق آن جوان كه دوم خرداد 76، خودش به يكي ديگر راي داد، اما براي آن پيرمرد كه سواد خواندن و نوشتن نداشت و از جوان خواست، نام آن ديگري را روي برگه اش بنويسد، تقلب نكرد و رعايت كرد در امانت و همان را نوشت كه پيرمرد مي خواست. به به! دم اين مردم گرم! بوسيدني است دست شان! بوسيدني است راي شان! بوسيدني است انگشت اشاره شان! ما همه شوراي نگهبانيم! ما همه وزارت كشوريم! ما مجلسيم! ما دولتيم! ما نظاميم! ما حكومتي هستيم!

صف راي. عاشق اين صفم. دوست دارم زود بروم، اما دير برگردم! نفس كشيدن توي اين صف را دوست دارم. صف ملت ايران را دوست دارم. عشق مي كنم وقتي تمديد مي شود زمان راي گيري! عشق مي كنم وقتي زياد مي شود حجم كار اصحاب انتخابات! عشق مي كنم كه با همه پيش بيني ها، هميشه كم مي آيد تعرفه در حوزه راي گيري و زود بايد بروند و از جاي ديگر بياورند! عشق مي كنم اين ملت، هميشه از دوربين رسانه ملي، جلوترند! عشق مي كنم اين ملت، «تيتر يك» دنياي «بيداري اسلامي» است.

صف راي. عاشق اين صفم. عاشق نفرات جلويي، كه البته هنوز خيلي مانده تا نوبت شان شود! عاشق نفرات عقبي! عاشق سرباز نيروي انتظامي! كه دستش اسلحه پدرم است! عاشق ميز و صندلي ساده راي گيرندگان! عاشق قلب نازنين راي دهندگان! عاشق صندوق راي! عاشق صندوق راي جماران! عاشق خميني! عاشق صندوق راي خانه ام؛ بيت رهبري! عاشق زيلوهاي آشنا! عاشق خامنه اي! عاشق چفيه! عاشق جبهه! عاشق جزيره مجنون! عاشق همت و باكري و عليرضا و پري خانم نقاشي آرميتا! عاشق آن شهيد گمنام كه هنوز برنگشته پيكرش، اما مادرش همچنان توي صف است تا همچين محكم سيلي بزند توي دهان دشمن! عاشق حاج احمد كه نمي دانم الان كجاي هستي است! عاشق پادگان دوكوهه، كه خودش صندوقي بود پر از خون شهداي گردان ياسر و عمار و مالك! عاشق اتوبوس راهيان نور! عاشق سوت قطار! عاشق خنده هاي حاج حسين خرازي، در شرق ابوالخصيب! با آن آستين خالي اش! عاشق لهجه تهراني دستواره ها! عاشق لهجه شمالي حسين املاكي! عاشق گيلكي و مازني و ترك و بلوچ و لر و فارس و عاشق بچه محل هاي امام رضاي رئوف! عاشق بهمن شير! عاشق اسفند! عاشق اسپند! عاشق جمعه هاي انتخابات!

صف راي. عاشق اين صفم. بزرگ شده اين صفم! انتهاي اين صف، آزادگي است، ابتدايش عشق، وسطش بصيرت، همه جايش ملت! ملتي كه حتي تا دم راي دادن، بحث مي كنند با هم! كه به كي بايد راي داد؟! بحث هاي طولاني، اما نه طولاني تر از صف طولاني شان!! بحث هاي سياسي، اما نه سياستمدارانه تر از وحدت شان!! عاشق بحث كردن اين ملت سياسي ام! بحث هاي داغ، اما نه داغ تر از سنگ نان سنگكي كه برشته شده و يك طرفش كنجدي است و توي همان صف، تعارف مي كنند به هم! كه رفيق! بزن روشن شي...

صف راي. عاشق اين صفم. عاشق اختلاط بني آدم! عاشق سعدي و حافظ و شاعر حماسه سرا! جمعه، اولين روز بهار است. بذر راي ما در دل صندوق، پر از ميوه خواهد كرد بهارستان را. در جمهوري اسلامي، مجلس روي انگشت راي ما مي چرخد. عاشق 300 هزار شهيد اين نظامم! عاشق پيرمردي با عينك ته استكاني! كه در ليوان يك بار مصرف، هرگز چاي نخورده! فقط از اين كمر باريك ها!! آنهم لبه طلايي!! كه خدابيامرز رباب خانم، دارچيني اش مي كرد...

¤¤¤

به به! از همين الان مزه راي مردم، پيچيده در فضا. چو نيلوفر، عاشقانه، مي پيچيم به پاي 12 اسفند.

 

حسین قدیانی

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 12:2 توسط سرنا |



http://www.snn.ir/news-13901118031.aspx

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 20:34 توسط سرنا |




http://abna.ir/data.asp?lang=2&id=307874