X
تبلیغات
صاحبدلان
صاحبدلان
ادبيات
جمعه بیست و نهم آبان 1388
مادر (شعری از استاد شهریار) ...  

آهسته از بغل پله ها گذشت

      در فکر آش و سبزی بیمار  خویش بود

      اما گرفته دور و برش هاله اي سياه

      او مرده است و باز پرستار حال ماست

      در زندگي ما همه جا وول مي خورد

      هر كنج خانه صحنه اي از داستان اوست

      در ختم خويش هم به سر و كار خويش بود

      بيچاره مادرم  هر روز مي گذشت از ين زير پله ها

      آهسته تا به هم نزند خواب ناز من

      امروز هم گذشت

      در باز و بسته شد با پشت خم از اين بغل كوچه مي رود

      چادر نماز فلفلي انداخته به سر

      كفش چروك خورده و جوراب وصله دار

      او فكر بچه هاست هر جا شده هويج هم امروز مي خرد

      بيچاره پيرزن همه برف است كوچه ها

      او از ميان كلفت و نوكر ز شهر خويش

      آمد به جستجوي من و سرنوشت من

      آمد چهار طفل دگر هم بزرگ كرد

      آمد كه پيت نفت گرفته به زير بال  هر شب

      درآيد از در يك خانه ی فقير

      روشن كند چراغ يكی عشق نيمه جان

      او را گذشته ايست سزاوار احترام

      تبريز ما ! به دور نماي قديم شهر

      در باغ بيشه خانه مردي است با خدا

      هر صحن و هر سراچه يكي دادگستري

      اينجا به داد ناله مظلوم مي رسند

      اينجا كفيل خرج موكل بود وكيل

      مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق

      در باز و سفره ، پهن  بر سفره اش چه گرسنه ها سير مي شوند

      يك زن مدير گردش اين چرخ و دستگاه

      او مادر من است

      انصاف مي دهم كه پدر راد مرد بود

      با آن همه در آمد سرشارش از حلال

      روزي كه مرد روزي يك سال خود نداشت

      اما قطار ها ی پر از زاد آخرت

      وز پي هنوز قافله هاي دعاي خير

      اين مادر از چنان پدري یادگار بود

      تنها نه مادر من و درماندگان خيل

      او يك چراغ روشن ايل و قبيله بود

      خاموش شد دريغ نه او نمرده است مي شنوم من صداي او

      با بچه ها هنوز سر و كله مي زند ناهيد لال شو

      بيژن برو كنار  كفگير بي صدا

                      دارد براي نا خوش خود آش مي پزد

      او مرد و در كنار پدر زير خاك رفت اقوامش آمدند پي سر سلامتي

      يك ختم هم گرفته شد و پر بدك نبود

      بسيار تسليت كه به ما عرضه داشتند

      لطف شما زياد

      اما نداي قلب به گوشم هميشه گفت :

      اين حرفها براي تو مادر نمي شود.

      پس اين که بود ؟ ديشب لحاف رد شده بر روي من كشيد

      ليوان آب از بغل من كنار زد

      در نصفه هاي شب يك خواب سهمناك و پريدم به حال تب

      نزديك هاي صبح

      او باز زير پاي من اينجا نشسته بود آهسته با خدا

      راز و نياز داشت نه او نمرده است

      نه او نمرده است كه من زنده ام هنوز

      او زنده است در غم و شعر و خيال من

      ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست

      كانون مهر و ماه مگر مي شود خموش آن شير زن بميرد ؟ او شهريار زاد

      هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق

      او با ترانه هاي محلي كه مي سرود

      با قصه هاي دلكش و زيبا كه ياد داشت

 

 از عهد گاهواره كه بندش كشيد و بست

      اعصاب من به ساز و نوا كوك كرده بود

      او شعر و نغمه در دل و جانم به خنده كاشت

      وانگه به اشك هاي خود آن كشته آب داد

      لرزيد و برق زد به من آن اهتزاز روح

      وز اهتزاز روح گرفتم هواي ناز

      تا ساختم براي خود از عشق عالمي

      او پنج سال كرد پرستاري مريض

      در اشك و خون نشست و پسر را نجات داد

      اما پسر چه كرد براي تو ؟ هيچ هيچ

      تنها مريض خانه به اميد ديگران

      يكروز هم خبر كه بيا او تمام كرد

      در راه قم به هرچه گذشتم عبوس بود

      پيچيده كوه و فحش به من داد و دور شد

      صحرا همه خطوط كج و كوله و سياه

      طومار سرنوشت و خبر هاي سهمگين

      درياچه هم به حال من از دور مي گريست

      تنها طواف دور ضريح و يكي نماز

      يك اشك هم به سوره ياسين من چكيد

      مادر به خاك رفت

      آن شب پدر به خواب من آمد ، صداش كرد

      او هم جواب داد يك دود هم گرفت به دور چراغ ماه

      معلوم شد كه مادره از دست رفتني است

      اما پدر به غرفه باغي نشسته بود

      شايد كه جان او به جهان بلند برد

      آنجا كه زندگي ستم و درد و رنج نيست

      اين هم پسر كه بدرقه اش مي كند به گور

      يك قطره اشك مزد همه زجر هاي او

      اما خلاص مي شود از سر نوشت من

      مادر بخواب خوش

      منزل مباركت

      آينده بود و قصه ي بي مادري من

      ناگاه ضجه اي كه به هم زد سكوت مرگ

      من مي دويدم از وسط قبر ها برون

      او بود و سر به ناله بر آورده از مفاك

      خود را به ضعف از پي من باز مي كشيد

      ديوانه و رميده دويدم به ايستگاه

      خود را به هم فشرده خزيدم ميان جمع

      ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه

      باز از آن سفيد پوش و همان كوشش و تلاش

      چشمان نيمه باز

      از من جدا مشو

      مي آمديم و كله من گيج و منگ بود

      انگار جيوه در دل من آب مي كنند

      پيچيده صحنه هاي زمين و زمان به هم

      خاموش و خوفناك همه مي گريختند

      مي گشت آسمان که بکوبد به مغز من

      دنيا به پيش چشم گنهكار من سياه

      وز هر شكاف و رخنه ماشين غريو باد

      يك ناله ضعيف هم از پي دوان دوان

      مي آمد و به مغز من آهسته مي خليد

      تنها شدي پسر

      باز آمدم به خانه چه حالي نگفتني

      ديدم نشسته مثل هميشه كنار حوض

      پيراهن پليد مرا باز شسته بود

      انگار خنده كرد ولي دلشكسته بود

      بردي مرا به خاك سپردي و آمدي

      تنها نمي گذارمت اي بينوا پسر

      مي خواستم به خنده در آيم ز اشتباه

      اما خيال بود

      اي واي مادرم

جمعه بیست و دوم آبان 1388
مکتب کلاسیسم ...  
كلاسیك در زبان لاتین به معنای طبقه و گروه است. «این واژه در معنای وسیع خود به آثاری اطلاق می‌شود كه نمونه ادبیات كشوری شمرده شود و مایه افتخار آن كشور باشد.»[1] «در واقع كارهای ادبی كلاسیك به آن دسته از آثار ادبی گفته می‌شود كه نوع اعلای خود باشد و بدین وسیله تبدیل شود به عنصری معیار، كه مورد تقلید قرار می‌گیرد.»[2]
  كلاسیسم به مكتبی ادبی اطلاق می‌شود كه در قرن‌های 16 تا 18 میلادی در اروپا رواج داشت. این مكتب در پی شكوفایی فرهنگی (رنسانس) در اروپا به وجود آمد. رنسانس كه یكی از بزرگترین وقایع تاریخ دنیا محسوب می‌شود، در قرن 14 میلادی در ایتالیا و اسپانیا آغاز شد و با تأخیری 150 ساله به كشور فرانسه راه یافت. از آن پس، فرانسه بزرگترین مدعی ادبیات كلاسیك جهان به شمار آمد.
  شاید مهم‌ترین دستاوردی كه رنسانس در پی داشت «نهضت امانیسم» یا «انسان مداری» بود؛ این نهضت كه تأثیر مستقیمی در شكل‌گیری مكتب کلاسیسم داشت، بر وجود انسانبه عنوان موجودی ارزشمند تاکید می کرد. پیش از آن و در قرون وسطی یعنی حاکمیت مطلق كلیسا بر اروپا، انسان موجودی گناهكار تلقی می‌شد كه آمدنش به این دنیا تنها برای تزكیه نفس و ریاضت بود؛ اما نهضت امانیسم، اصالت فرد را احیا كرد و تصویر تازه‌ای از انسان ترسیم نمود. از آن پس، فرد به عنوان موجودی با ارزش و دارای عقل و شعور، راه تفكر را در پیش گرفت و نیروی بالقوه خود را برای تولیدات علمی و فرهنگی به كار بست و از روش‌های تجربی برای كشف حقایق جهان بهره برد.[3]
  انسان‌مداری رایج در این زمان، بار دیگر هنر یونان باستان را زنده كرد؛ چرا كه در یونان و رم باستان نیز به دور از تعصبات مذهبی به انسان به عنوان موجودی متفكر نگریسته می‌شد. از این رو، هنرمندان سده شانزدهم بار دیگر به سراغ آثار و فرهنگ این دو سرزمین رفتند. به این ترتیب مكتب كلاسیسم شكل گرفت.
  هنر كلاسیك در واقع بازگشت به آثار كهن یونان و رم باستان و كشف و استخراج قواعد و اصول هنری آن بود؛ چرا كه به نظر معتقدان این مكتب، دوران طلایی هنر در همان آثار به پایان رسیده و قابل تكرار نیست. پس برای هنرمند چاره‌ای جز این نمی‌ماند كه از اصول و قواعد این آثار پیروی و تقلید نماید. البته این پیروی، تقلیدی صرف نبود، بلكه به معنای به كار گیری این اصول در آثار نویسندگان و شاعران به كار می‌رفت.
  نخستین بار در قرن 14 میلادی سه نویسنده بزرگ و نامدار در ایتالیا به آثار كهن یونان توجه نشان دادند. این سه نویسنده دانته، پترارك و بوكاچیو بودند كه نخستین نشانه‌های مكتب كلاسیسم در آثارشان دیده می‌شود. با آنكه مكتب كلاسیسم از ایتالیا آغاز شد اما به سبب اشغال این كشور به وسیله اسپانیا، این مكتب تا قرن هجدهم  نتوانست در آنجا رشد نماید؛ اما در همان زمان فرانسه، دوران اوج هنر كلاسیك را سپری می‌كرد.
  عده‌ای از جوانان فرانسوی، گروهی به نام پلئیاد را تشكیل دادند و تصمیم گرفتند به جای استفاده از زبان لاتین، از زبان كشور خود برای خلق آثار هنری بهره بگیرند. تصمیم دیگر آنها استخراج قواعد و اصول هنری آثار ادبی ممكن بود. آنها می‌خواستند با این كار، چهارچوبی در اختیار هنرمندان قرار دهند تا آثار به وجود آمده دارای ارزش  هنری بالاتری باشد. این افراد، در واقع نخستین پایه‌گذاران مكتب كلاسیسم بودند.[4]
برخی از اصول و قواعد مكتب كلاسیسم به قرار زیر است:
1.  تقلید از طبیعت؛ 2. تقلید از مدت؛ 3. اصالت عقل؛ 4. وضوح وایجاز؛ 5. آموزندگی و خوشایندی؛ 6. حقیقت مانندی؛ 7. نزاكت ادبی؛ 8. وحدت‌های سه گانه زمان، مكان و موضوع.[5]
چون‌كه مكتب كلاسیسم همزمان با استقرار حكومت‌های سلطنتی در اروپا شكل گرفت و در آن هنگام ادبیات ابزاری در دست اشراف بود  و نیز به سبب آنكه نویسندگان و شاعران خود را مقید به اجرای قواعد خاصی می‌كردند، این ادبیات از سطح عوام بالاتر رفت و مخاطبان خاصی برای خود یافت. هدف این آثار، تفریح و سرگرمی نبود بلكه رواج اصول اخلاقی در جامعه بود.[6]
  از میان انواع ادبی، حماسه و تراژدی بیشتر از بقیه مورد توجه كلاسیك‌ها قرار گرفت. نویسندگان و شاعران فراوانی به این مكتب گرویدند كه از بین آنها می‌توان به این افراد اشاره كرد: ولتر، ژان ژاك روسو، پیر كورنی، راسین از فرانسه؛ میلتون، درایدن و بیكن از انگلستان و گلدونی و آلفیری از ایتالیا.
  در ادبیات فارسی آثار كلاسیك به آثاری اطلاق می‌شود كه به سبب درونمایه‌های والای انسانی و خلاقیت‌های ادبی از زمان‌های دور به یادگار مانده است. شاهنامه، دیوان رودكی، بوستان و گلستان از آن جمله‌اند
منبع:سایت پژوهشکده باقرالعلوم(ع)
سه شنبه نوزدهم آبان 1388
ویژگیهای مدیر خوب در نگاه سعدی(ادامه ی مطلب) ...  
انتقاد پذیری

انتقاد سازنده موجب رشد و بالندگی مدیریت میشود،اگر مدیر جلو انتقاد سازنده ی انسانهای پاک نهاد را بگیرد ،به خود وبه مدیریت ستم کرده وبه تدریج از خود فردی مستبد به رای ساخته است.

سیرت واقعی خود را باید از دشمن و معاند بپرسیم زیرا دوست فقط جنبه های مثبت شخصیت انسان را میبیند و از جنبه های منفی غفلت میکند

زدشمن شنو سیرت خود که دوست                هر آنچه از تو آید به چشمش نکوست

ترشروی بهتر کند سرزنش                            که یاران خوش طبع شیرین منش

همان گونه که انتقاد پذیری تحملی مردانه میخواهد،انتقاد گری نیز شجاعتی قلندرانه و همتی دلاورانه می طلبد

از دیدگاه سعدی آنچه که تیغ انتقاد را صیقل می دهد وبه انتقادگر شجاعت و صراحت لهجه می بخشد،عدم وابستگی او به جاه و مال است.وابستگی و سرسپردگی به جاه و مقام انسان را از حکمت تهی می کند:

طمع بند و دفترزحکمت بشوی                 طمع بگسل و هر چه خواهی بگوی

پرهیز از تجمل گرایی و کاخ نشینی

مدیر تجمل گرا ،آنگاه که منافع مدیریتی خود را با اصول و بنیادهای انسانی والهی در تضاد می بیند ،

جانب عافیت را میگیرد و اصول را فدا میکند

نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست              عاشقی شیوه ی رندان بلا کش باشد

در تاریخ اسلام نیز امثال طلحه و زبیر و عبدالرحمن بن عوف بودند که با دست کشیدن از قناعت و رفتن به سوی زرق و برق دنیا و تجملات در صف مخالفان حضرت علی(ع)قرار گرفتند حال آنکه از صحابه و یاران حضرت رسول (ص)بودند

جمعه پانزدهم آبان 1388
ویژگیهای مدیر خوب در نگاه سعدی3 ...  
د:تحقیق و تجسس درباره مظنون باید محرمانه باشد

ملک در دل این راز بوشیده داشت              که قول حکیمان نیوشیده داشت

دلست ای خردمند زندان راز                     چو گفتی نیاید به زنجیر باز

ه:منافع مدیریتی موجب کینه توزی ها و رقابت های خطرناک میشود

وزیری که جاه من آبش بریخت                به فرسنگ باید زمکرش گریخت

و:اگر آدم مغرض برای تو خبری آورد ،آن را نشنیده بگیر و اگر شنیدی باور مکن،بلکه تحقیق کن تا صحت و سقم خبر بر تو روشن شود (در اخبار واصله از عناصر مشکوک ،تامل کن )

زصاحب غرض تا سخن نشنوی            که گر کار بندی بشیمان شوی

مفاد مذکور،ماخوذ از آیه ی مبارکه ی قرآن است،آنجا که فرمود:ان جاءکم فاسق بنباء فتبیّنوا

کرم و مروت:

از دیگر ویژگیهای مثبت مدیر خوب کرم و مروت است؛مدیر باید اهل مروّت باشد و بر زیر دستان ستم و اجحاف روا ندارد و حقوق آنها را بایمال نکند،زیرا گرفتن دانه از دهان مور ،کار برندگان بست است نه برندگان سیمرغ تبار

مروّت نباشد بر افتاده زور                   برد مرغ دون دانه از بیش مور

کسان بر خورند از جوانی و بخت          که بر زیر دستان نگیرند سخت

دشمن شناسی:

مدیر و فرمانروا باید مواظب مکر دشمن باشد ودشمن را اگر چه به ظاهر کوچک و ضعیف باشد تحت نظر بگیرد،زیرا موریانه ها چو با هم جمع گردند،دمار از شیر دمان برخواهند آورد.همچنین وقتی که با تارهای مو با هم گره بخورند از زنجیر هم محکمتر میشوند

عدو را به کوچک نباید شمرد             که کوه کلان دیدم از سنگ خرد

نبینی که چون با هم آیند مور           زشیران جنگی بر آرند شور

نه موری که مویی کزان کمتر است    چو بر شد ز زنجیر محکم تر است

مدیر خوب باید با کیاست و تیز بینی ،دوست و دشمن را از هم باز شناسد و دوستان مخلص و خدمتگزار را مورد حمله و آزار قرار ندهد

سعدی جهت تبیین باز شناسی دشمنان از دوستان و بیان ظرافت ها و دقایق نهفته در این بازشناسی،به قصه ی دارای فرخ تبار تمثل میجوید و میگوید:

شنیدم که دارای فرخ تبار                 زلشکر جدا ماند روز شکار

دوان آمدش گله بانی به بیش          بدل گفت دارای فرخنده کیش

مگر دشمن است این که آمد به جنگ     زدورش بدوزم به تیر خدنگ

کمان کیانی به زه راست کرد                به یک دم وجودش عدم خواست کرد

اما ناگهان فریاد گله بان بلند شد وخطاب به دارا گفت:من برورنده ی اسبهای بادشاه هستم وبه همین جهت در مرغزار به سر میبرم

بادشاه آرامش یافت و گفت:ای گله بان خدا تو را یاری کرد وگرنه نزدیک بود ترا با تیر جانسوز از بای در آورم.

گله بان خندید و گفت:تو نعمت گزار منی؛لذا تو را نصیحتی میکنم که در زندگی حکومتی برای تو مفید واقع شود و آن نصیحت چنین است:

نه تدبیر محمود و رای نکوست              که دشمن نداند شهنشه ز دوست

ادامه دارد  

 

جمعه پانزدهم آبان 1388
برای امام زمان (عج) ...  
صبح بی تو رنگ بعد از ظهر آدینه دارد

بی تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد

بی تو می گویند تعطیل است کار عشقبازی

عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد

جغد بر ویرانه می خواند به انکار تو اما

خاک این ویرانه ها بویی از آن گنجینه دارد

خواستم از رنجش دوری بگویم یادم آمد

عشق با آزار خویشاوندی دیرینه دارد

در هوای عاشقان بر میکشد با بی قراری

آن کبوتر چاهی زخمی که او در سینه دارد

ناگهان قفل بزرگ تیرگی را می گشاید

آنکه در دستش کلید شهر بر آیینه دارد

(مرحوم قیصر امین بور)

پنجشنبه هفتم آبان 1388
شعری از مرحوم قیصر امین بور درباره امام رضا (ع) ...  
روز جمعه هشت هشت هشتادوهشت ،زاد روز فرخنده ی امام هشتم ،عالم آل محمد(ص)،حضرت علی بن موسی الرضا (ع)بر همه ی شیعیان و عاشقان آن حضرت مبارک باد

هشت آبان سالگرد قیصر شعر فارسی مرحوم امین بور هم هست

به همین مناسبت غزلی زیبا از مرحوم امین بور درباه ی امام رضا (ع)را در این بست گذاشتم تا ثوابی هم به روح آن شاعر عزیز و متعهد برسد

خدایش بیامرزاد

قيصر امين‌پور»، شاعر بزرگ عصر انقلاب، درباره حضرت رضا(ع)، هشتمين امام شيعيان جهان، غزلي را سروده است.

متن شعر زيباي مرحوم قيصر امين پور در وصف امام رضا(ع) به اين شرح است.

چشمه‌هاي خروشان تو را مي‌شناسند
موج‌هاي پريشان تو را مي‌شناسند

پرسش تشنگي را تو آبي، جوابي
ريگ‌هاي بيابان تو را مي‌شناسند

نام تو رخصت رويش است و طراوت
زين سبب برگ و باران تو را مي‌شناسند

از نشابور بر موجي از «لا» گذشتي
اي كه امواج طوفان تو را مي‌شناسند

اينك اي خوب، فصل غريبي سر آمد
چون تمام غريبان تو را مي‌شناسند

كاش من هم عبور تو را ديده بودم
كوچه‌هاي خراسان، تو را مي‌شناسند

جمعه یکم آبان 1388
درباره شعر طاهره صفارزاده ...  

نگاهي به اشعار طاهره صفارزاده‌

خبرگزاري فارس: طاهر صفارزاده، بعد از پروين‌ اعتصامي‌ كه‌ اشعارش‌ در قالب‌هاي‌ كهن‌ شعر فارسي‌ بود،اولين‌ زن‌ شعر نوگوي‌ مذهبي‌ ـ انقلابي‌ است‌ كه‌ كار سرودن‌ شعر را از سال‌ 1335 آغاز كرده‌ است‌.‌

زمين‌ هرگز از بركت‌ پاكان‌ و سلحشوران‌ خالي‌ نمي‌ماند و در چنين‌ شرايطي‌ است‌ كه‌ طاهره‌ صفارزاده‌ پر نفس‌ شعر خود را مي‌سرايد و اميد را روزنه‌اي‌ مي‌گشايد كه‌ نسيم‌ بهاري‌ در راه‌ است‌. شعرهايي‌ كه‌ افشاگري‌ و ارشاد را با هم‌ دارند. ايمان‌ را بارور مي‌سازند و چشم‌ها را بر روي‌ حقيقت‌هاي‌ تلخ‌ و شيرين‌ تاريخ‌ باز مي‌كنند. بررسي‌ اجمالي‌ شعر معاصر را با مروري‌ بر چند شعر طنين‌انداز طاهره‌ صفارزاده‌ در مجموعه‌ شعرهاي‌ "طنين‌ در دلتا " "سفره‌ پنجم‌ " "سد و بازوان‌ " و.. آغاز مي‌كنيم‌.
دكتر طاهره‌ صفارزاده‌ متولد 1315 سيرجان‌ است‌. پس‌ از پايان‌ دوره‌ متوسطه‌ در ايران، دوره‌ دكتراي‌ زبان‌ و ادبيات‌ انگليسي‌ و مباني‌ ترجمه‌ را در انگلستان‌ و امريكا تحصيل‌ كرده‌ است‌. پس‌ از مراجعت‌ به‌ ايران‌ علاوه‌ بر نگارش‌ اصول‌ مباني‌ ترجمه‌، ترجمه‌ مفاهيم‌ بنيادي‌ قرآن‌ مجيد به‌ فارسي‌ و انگليسي‌ و سردبيري‌ نشرياتي‌ چند كتاب‌هاي‌ خود را "رهگذر مهتاب‌ " و سپس‌ "طنين‌ در دلتا " "سفر پنجم‌ " "سد و بازوان‌ " "حركت‌ و ديروز " "بيعت‌ با بيداري‌ " "ديدار صبح‌ " "مردان‌ منحني‌ " "در پيشواز صلح‌ " و "روشنگران‌ راه‌ " را منتشر كرده‌ است‌. بعد از پروين‌ اعتصامي‌ كه‌ اشعارش‌ در قالب‌هاي‌ كهن‌ شعر فارسي‌ بود، او اولين‌ زن‌ شعر نوگوي‌ مذهبي‌ ـ انقلابي‌ است‌ كه‌ كار سرودن‌ شعر را از سال‌ 1335 آغاز كرده‌ است‌. در "رهگذر مهتاب‌ " چهار پاره‌ و رباعي‌ و غزل‌ را تجربه‌ كرده‌ است‌ و در "طنين‌ در دلتا " و "سد و بازوان‌ " و "حركت‌ و ديروز " به‌ مشخصه‌ها و مؤلفه‌هاي‌ ويژه‌ شعري‌ خود را رسيده‌ است‌ كه‌ هم‌ در بيان‌ مفاهيم‌ و هم‌ در شكل‌ ارايه‌ شعر استقلال‌ كامل‌ دارد. تعهد اخلاقي‌ و ايمان‌ شيعي‌اش‌ وجوه‌ تمايز ويژه‌ "طاهره‌ " اوست‌. اگر مرثيه‌اي‌ براي‌ انتظارهاي‌ برآورده‌ نشده‌ قيام‌ سركوب‌ شده‌ 28 مرداد 1332 سروده‌ است‌ اما به‌سان‌ ديگر شاعران‌ پاي‌ آن‌ ديوار بلند يأس‌ به‌ مويه‌ ابدي‌ و تكراري‌ نپرداختن‌ و بر گذشتن‌ از آن‌ ويژه‌ خود اوست‌. اگر گاهي‌ اشعارش‌ در "طنين‌ در دلتا " "سد و بازوان‌ " و "حركت‌ و ديروز " از زبان‌ فخيم‌ و حماسي‌ برخوردار مي‌شود و شوريدگي‌ نزديك‌ به‌ بعضي‌ از اشعار احمد شاملو مي‌برد، در مقابل‌ ايدئولوژي‌ و كاركرد آن‌ در هنر ديني‌ وجوه‌ تمايز ويژه‌ به‌ كارهايش‌ مي‌دهد. حتي‌ با همه‌ نزديكي‌هاي‌ تعريفي‌ پيرامون‌ هدف‌ ادبيات‌، روشنفكري‌، تعهد و هنر مردمي‌ به‌ جلال‌ آل‌احمد، باز هم‌ مشخصه‌هاي‌ تلقي‌ از هنر و به‌ كار بستن‌ مفاهيم‌ ويژه‌ خود را داراست‌. يكي‌ از ويژگي‌هاي‌ كار ايشان‌ بالا كشيدن‌ مفاهيم‌ ايدئولوژيك‌ از حد ژورناليسم‌ ادبي‌ روز دهه‌هاي‌ چهل‌ و پنجاه‌ است‌. در كارهاي‌ او استفاده‌هاي‌ مناسب‌ شعر ناب‌، شعر داستان‌گوي‌، شعر روشنفكري‌ با آميزه‌اي‌ از شعار، شعر پيونددهنده‌ شرايط‌ روز با صدر اسلام‌ بسيار كاربردي‌ انجام‌ گرفته‌ است‌. فراموش‌ نكنيم‌ دهه‌ چهل‌ و پنجاه‌ سال‌هاي‌ قبول‌ شكست‌ و ترويج‌ شكست‌ از سوي‌ جريان‌هاي‌ روشنفكري‌ است‌. از سويي‌ غزل‌واره‌ها و چار‌پاره‌هاي‌ تغزلي‌ بي‌ارتباط‌ با شرايط‌ موجود نيز به‌ شدت‌ تبليغ‌ مي‌شد و در آن‌ عيش‌ و عشرت‌طلبي‌ و ترويج‌ فساد گسترده‌اي‌ يافته‌ بود. در چنين‌ شرايطي‌ كار "طاهره‌ " كارستان‌ است‌.
دو مصاحبه‌ روشنفكرانه‌ طاهره صفارزاده‌ با محمد حقوقي‌ در سال‌ 1350 و سپس‌ با محمدعلي‌ اصفهاني‌ و كشف‌ و بازنمايي‌ ويژگي‌هاي‌ اشعار او به‌ تحقيق‌ و تفسير اشعار توسط‌ محمد حقوقي‌ در كتاب‌ "شعر نو از آغاز تا امروز 1350 " و تفسيرهاي‌ ديگر دكتر علي‌محمد حق‌شناس‌ بازتاب‌ ويژه‌اي‌ يافت‌. اين‌ موفقيت‌ها در شرايطي‌ بود كه‌ كتاب‌ مجموعه‌ شعر او "چتر سرخ‌ " به‌ انگليسي‌ در امريكا منتشر شده‌ بود و در ميان‌ شاعران‌ بين‌المللي‌ چون خورخه لوئيس بورخس‌، اوكتاويوپاز و... استقبال‌ شده‌ بود. شايد او در ميان‌ شاعران‌ معاصر تنها شاعري‌ بود كه‌ اشعارش‌ به‌ زبان‌هاي‌ مختلف‌ زنده‌ دنيا ترجمه‌ و بازتاب‌ يافته‌ بود. در مجموعه‌ اشعار "طنين‌ در دلتا " (49 ـ 47) صفارزداه‌ در اين‌ مجموعه‌ همه‌ سبك‌ها و روش‌هاي‌ شعري‌ معاصر را كنار مي‌گذارد. انسان‌ در آستانه‌ نهضت‌ پانزدهم‌ خرداد 1342 انسان‌ مخاطب‌ قرار داده‌ مي‌شود. طنز را وارد شعر مي‌كند و اعتياد وزن‌ و دغدغه‌ قافيه‌ را رها مي‌سازد. شعر را به‌ طنين‌ "ناقوس‌وار " كه‌ تك‌ ضربه‌هاي‌ كوبنده‌ را به‌ گوش‌ها مي‌زند و از آن‌ راه‌ به‌ معرفت‌ و شعور خواننده‌ شعرش‌ تأثير مي‌گذارد ، مسلح‌ مي‌كند. از "آهنگ‌ " خواب‌‌كننده‌ و شرطي‌‌كننده‌ اعصاب‌ خواننده‌ و "وزن‌ " تحذير كننده‌، آن‌ هم‌ با بلوغ‌ هنري‌ دوري‌ مي‌كند.
در مصاحبه‌ با محمدعلي‌ اصفهاني‌ كه‌ از او پرسيده مي‌شود: "آيا شعر براي‌ شما هدف‌ است‌ يا وسيله‌؟ " مي‌گويد: "هدف‌ نيست‌ چون‌ من‌ به‌ هنر تجريدي‌ عقيده‌ ندارم‌. وسيله‌ هم‌ كلمه‌اي‌ نارساست‌. نيما مي‌گويد شعر ميوه‌ هستي‌ است‌. اين‌ به‌ تعبيري‌ درست‌ است‌ ولي‌ كارايي‌ شعر از اين‌ هم‌ بالاتر است‌. شعر پالاينده‌ و سازنده‌ است‌. پالاينده‌ انسان‌ شاعر و انسان‌ خواننده‌! ضمن‌ ساختن‌ و ساخته‌ شدن‌، پالايش‌ صورت‌ مي‌گيرد و ضمن‌ پالايش‌ ارزش‌ها و ناخالصي‌ها برملا مي‌شوند و سازندگي‌ در همين‌ جاست‌. همين‌ جا كه‌ توان‌ها و ارزش‌هاي‌ و الا و غير والا روبه‌روي‌ هم‌ قرار مي‌گيرند. پس‌ همانگونه‌ كه‌ شعر را من‌ مي‌سازم‌. شعر هم‌ مرا مي‌سازد. همانگونه‌ كه‌ شماي‌ خواننده‌، شعر را فرا مي‌گيريد، يعني‌ مي‌خوانيد و مي‌آموزيد. شعر هم‌ شما را فرا مي‌گيرد. " درباره‌ ديدگاه‌ خود در برابر پرسش‌ محمد علي‌ اصفهاني‌ كه‌ مي‌پرسد: "اين‌ پرسش‌ من‌ مربوط‌ مي‌شود به‌ "سفر عاشقانه‌ " كه‌ در سال‌ 54 در يكي‌ از نشريات‌ ادبي‌ صبح‌ چاپ‌ شد و (انتشارش‌ به‌ اشكالات‌ برخورد) در اين‌ شعر همچنين‌ گرايش‌ شما به‌ مذهب‌ يعني‌ تشيع‌ آشكار شده‌ است‌ يعني‌ مثلاً خيلي‌ بيشتر از "سفر زمزم‌ " اين‌ تشديد گرايش‌ از چه‌ چيزي‌ ناشي‌ شده‌ است‌؟، صفارزاده‌ مي‌گويد: "از خصلت‌ ضدظلم‌ و ضدسازش‌ و عدالت‌خواه‌ خودم‌. از فلسفه‌ تشيّع‌ كه‌ مبنا و نيروي‌ محركه‌اش‌ عدالت‌خواهي‌ و ضديت‌ با سازش‌ است‌ و از تنگناي‌ ظالمانه‌ زمان‌ كه‌ بالطبع‌ انسان‌ عدالت‌خواه‌ را به‌ عصيان‌ و يا تشديد بروز گرايش‌هاي‌ ايماني‌ و عقيدتي‌اش‌ برمي‌انگيزد. "
يك‌ ويژگي‌ بارز در اشعار پيش‌ از پيروزي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ صفارزداه‌ رويكرد او به‌ زنان‌ است‌ كه‌ ديگر سنتي‌ و كنج‌ خانه‌نشين‌ نيستند بلكه‌ خود را در امور جاري‌ كشور و مسائل‌ سياسي‌ اجتماعي‌ وارد ساخته‌اند. آن‌چه‌ به‌ عنوان‌ سبك‌ از وي‌ به‌ ادبيات‌ ايران‌ اضافه‌ شده‌ است‌ ظرفيت‌هايي‌ تازه‌ پيش‌ روي‌ شاعران‌ معاصر و آينده‌ گشوده‌ شده‌ است‌ كه‌ اشباع‌ شدن‌ ظرفيت‌هايش‌ به‌ زمان‌ درازي‌ مي‌انجامد.
شعر "سفر اول‌ " از كتاب‌ "طنين‌ در دلتا " را مرور مي‌كنيم‌ تا باروري‌ سبك‌ جديد شاعر بعد از چهارده‌ سال‌ از شروع‌ شعر گفتن‌اش‌ را شاهد باشيم‌: "بوي‌ سوختن‌، بوي‌ عود / بوي‌ عود را شنيده‌ بودم‌ / بوي‌ سوختن‌ استخوان‌ و عود را نه‌ / اين‌ خانه‌ چقدر شبيه‌ قلعه‌ست‌ / يك‌ سوي‌ رودخانه‌ و سه‌ سوي‌ ديوار / در شهر شما عجيب‌ قلعه‌ فراوان‌ است‌ آچا "
بوي‌ سوختن‌ و بوي‌ عود قرينه‌ هم‌ قرار گرفته‌ و به‌ سنتز ديگري‌ در مصرع‌ سوم‌ "بوي‌ سوختن‌ استخوان‌ و عود " انجاميده‌ است‌. زمينه‌ قلعه‌اي‌ است‌ كه‌ ديوارش‌ رودخانه‌ و سه‌ ديوارش‌ از نوع‌ قلعه‌ و كسي‌ كه‌ جواب‌ مي‌دهد: "آچا " يك‌ هندي‌ است‌. جواب‌ بلي‌، چنين‌ و... مثبت‌ هندي‌، فشرده‌ترين‌ بيان‌ يك‌ هويت‌ است‌. آيا مي‌توان‌ با پسا ساختارگرايي‌ و... اشكالي‌ با اين‌ همه‌ اعجاز و معاني‌ دردناك‌ و تعميم‌ يابنده‌ به‌ روابط‌ استعمارگر و استعمارزده‌ پرداخت‌؟ در سطرهاي‌ بعدي‌ براي‌ تأكيد "سوختن‌ انسان‌ و عود با هم‌ را نديده‌ بودم‌ " آورده‌ مي‌شود فصل‌ دوم‌ چنين‌ آغاز مي‌شود: "دودها، دوپله‌ يكي‌، بالا مي‌روند / آسانسور طبقه‌ دوم‌ شب‌ از كار افتاده‌ است‌ / زندگي‌ تكرار نگاه‌ آسانسورچي‌ است‌ / بالا، پايين‌، پايين‌، بالا... / اين‌ مرده‌ نزد برهمنان‌ چه‌ اعتراف‌ كرده‌ بود " در اين‌ قسمت‌ شعر فرصت‌ براي‌ به‌ هم‌ زدن‌ پلك‌ها ايجاد مي‌شود و درك‌ آنچه‌ پيش‌ روي‌ است‌. زندگي‌ با نگاه‌ آسانسورچي‌ كه‌ (تكرار است‌) آن‌گاه‌ زنده‌ استخوان‌ و عود سوزاننده‌ (پسر مرده‌) به‌ جواب‌ مي‌پردازد كه‌ اين‌ مرد نزد برهمنان‌ اعتراف‌ كرده‌ بود. ادامه‌ شعر ضمن‌ توصيف‌ كلي‌ زندگي‌ بر مبناي‌ بالا و پايين‌ تكرار جوابي‌ به‌ او، به‌ خود و به‌ همگان‌ مي‌دهد و ادامه‌ شعر اين‌ است‌: "اعتراف‌ اين‌ مرده‌ رد بر همنان‌ چه‌ بود / خيره‌ شدن‌ به‌ دست‌هاي‌ خبازان‌ شايد / تجاوز به‌ ساحت‌ يك‌ قرص‌ نان‌ شايد / ديروز بر دوش‌ آدمي‌ ارابه‌اي‌ ديدم‌ / بارش‌ مهاراجه‌ و بانو / گفتم‌ "وحده‌ لا اله ‌الا هو ".
چنان‌چه‌ مشاهده‌ كرديم‌ آسانسور تكرار بالا و پايين‌ درجا بود، اما "دودها " دو پله‌ يكي‌ بالا مي‌روند يعني‌ با سرعت‌ هر چه‌ تمام‌تر. شكيبايي‌ طلسم‌كننده‌ شايد تخلفش‌ خيره‌ شدن‌ بر دستان‌ نانوا باشد يا جسورانه‌تر تكه‌اي‌ كندن‌ از يك‌ قرص‌ نان‌ كه‌ مرده‌ به‌ ارتكاب‌ آن‌ جرم‌ مبادرت‌ ورزيده‌ بود و در پيشگاه‌ برهمنان‌ اعتراف‌ كرده‌ بود. بيت‌ بعدي‌ به‌ هندي‌ها قبل‌ از اسكلت‌ استخواني‌ شدن‌ و سوزانده‌ شدن‌ با عود برمي‌گردد. كسي‌ كه‌ زنده‌ است‌ همشأن‌ با حيوان‌ باركش‌ يا ماشين‌ يا كالسكه‌، اشراف‌ و زنش‌ را بر دوش‌ گرفته‌ و مي‌كشيد. شاعر شگفتي‌ خود را با تلاوت‌ آيه‌اي‌ از قرآن‌ فرو مي‌نشاند. اين‌ فصل‌ هم‌ ضمن‌ ايجاد ارتباط‌ هر واحد با واحد ديگر و ارتباط‌ هر واحد با ساختمان‌ شعر هم‌ هست‌ با جواب‌ شاعر هندي‌ ادامه‌ مي‌يابد. پسر با عبادت‌ و تسليم‌ اسكلت‌ پدر را همراه‌ با دعاي‌ برهمن‌ مي‌سوزاند و سؤال‌ همچنان‌ باقي‌ است‌ و بيشتر هم‌ بي‌پاسخ‌ مي‌ماند چرا كه‌ شاعر مي‌پرسد: برهمنان‌ چرا افسوس‌ و جادوي‌ خود را نه‌ براي‌ سوزاندن‌ استقامت‌ اسكلت‌ انسان‌ به‌ كار مي‌برند و چرا آن‌ توانايي‌ را براي‌ فراواني‌ غله‌ به‌ كار نمي‌برند؟
عبارت‌ شعر داستان‌گويي‌ كه‌ در ابتداي‌ مبحث‌ مطرح‌ شد، يك‌ نمونه‌اش‌ همين‌ "سفر اول‌ " و تجربه‌هاي‌ از اين‌ دست‌ در اشعار فردوسي‌ و نظامي‌ و در متأخرين‌ در نيما يوشيج، احمد شاملو، مهدي اخوان‌ ثالث و سهراب سپهري‌ و... خوانده‌ايم. آن‌چه‌ در آن‌ منظومه‌ها يا داستان‌هاي‌ به‌ نظم‌ در آمده‌ مي‌خوانيم،‌ خط‌ سيري‌ از "الف‌ " به‌ "ب‌ " است‌. زمان‌ در امتداد هم‌ پيش‌ مي‌رود. روز، شب‌ مي‌شود يا جنگ‌ درمي‌گيرد و پيروز و مقهور مشخص‌ مي‌شوند، اما در قسمت‌هايي‌ كه‌ از اين‌ شعر ملاحظه‌ گرديد، زمان‌ خطي‌ نيست‌. وحدت‌ مكان‌ وجود ندارد و طنز گروتسكي‌، عاطفه‌ و شعور خواننده‌ را به‌ چالش‌ مي‌كشد. فراشگفتي‌ يكي‌ بعد از ديگري‌ روي‌ مي‌دهد و به‌ قول‌ "ايتالو كالوينو " نويسنده‌ ايتاليايي‌ "آخرين‌ فاجعه‌ هرگز وجود ندارد " و شعر مرحله‌ به‌ مرحله‌ پيچيده‌تر، وسيع‌تر، انتزاعي‌تر و همه‌ زماني‌ و همه‌ مكاني‌تر مي‌شود. خواننده‌ انتظار مي‌كشد: "پس‌ آن‌ فاجعه‌ نهايي‌ اين‌ هم‌ نيست‌؟ " ريسمان‌ نامريي‌ پيونددهنده‌ ساختمان‌ شعر از ميان‌ اجزاء و فصل‌ها مفهوم‌ "انسان‌ " است‌ در گستره‌ تاريخ‌ و حالات‌ او كه‌ تنها به‌ شادي‌ و غم‌ خلاصه‌ نمي‌شود. وقتي‌ به‌ اينجاي‌ شعر مي‌رسيم‌ ناخودآگاه‌ با نظر شاعر كه‌ وزن‌ و آهنگ‌ را مزاحم‌ شعر مي‌داند به‌ عينه‌ به‌ توافق‌ مي‌رسيم‌ و كاركرد را مي‌بينيم‌. قافيه‌ و رديف‌ را پيش‌تر نيما از آن‌ توصيف‌ مدرن‌ كرده‌ بود. پس‌ اشعار طاهره صفارزاده‌ بعد از "طنين‌ در دلتا " به‌ سوي‌ شعر ناب‌ حركت‌ مي‌كند كه‌ با دكترين‌ خارجي‌ و داخلي‌ امثال‌ يدالله‌ رويايي‌ تفاوت‌هاي‌ ماهوي‌ دارد. تعريف‌ رويايي‌ از شعر ناب‌ "هنر براي‌ هنر " است‌ در حالي‌ كه‌ طاهره صفارزاده‌ شعر را به‌ وسيله‌اي‌ در دست‌ زحمت‌‌كشان‌ و كساني‌ كه‌ نابرابري‌هاي‌ اجتماعي‌ آنان‌ را از رفتن‌ به‌ دانشگاه‌ها محروم‌ كرده‌ است‌ تبديل‌ مي‌كند. پاراگراف‌ بعدي‌ با صحبت‌ شروع‌ مي‌شود: "ديروز مجسمه‌ لرد كروزن‌ را در كلكته‌ فرود آوردند / فردا من‌ به‌ كوچه‌اي‌ برمي‌گردم‌ كه‌ در چارده‌ سالگي‌ ميان‌ آن‌ ايستادم‌ / و قلبم‌ را همراه‌ با شب‌نامه‌اي‌ / به‌ جواني‌ دوچرخه‌ سوار تقديم‌ كردم‌ / ارتعاش‌ انگشتانم‌ / تا سه‌ كوچه‌ دورتر / در جيب‌هاي‌ ارمكم‌ ادامه‌ داشت‌ "
انسان‌ها در اجتماع‌ با تجربه‌هاي‌ كلي‌ به‌ اشتراك‌ مي‌رسند. شاعر زمان‌ و مكان‌ را سيال‌ مي‌گيرد تا در پشت‌ ديوارهاي‌ زمان‌ و كوه‌هاي‌ فاصله‌ در حداقل‌ها محصور نگردد. در مصرع‌ اول‌ اين‌ بند خبر از فرود آمدن‌ مجسمه‌ لرد كروزن‌ داده‌ مي‌شود. پس‌ فعلي‌ سياسي‌ انجام‌ گرفته‌ است‌. شعر بر محور فعل‌ سياسي‌ انجام‌ گرفته‌ به‌ كوچه‌هايي‌ مي‌رود كه‌ در آن‌ها در چارده‌ سالگي‌ شب‌نامه‌هايي‌ به‌ دوچرخه‌ سوار مي‌داده‌ است‌. شب‌نامه‌ به‌ قدر كافي‌ گوياست‌ كه‌ عمل‌ سياسي‌ است‌. شكلي‌ از مبارزه‌ عليه‌ قدرت‌ حاكم‌ است‌. مصرع‌هاي‌ بعدي‌ "ارتعاش‌ انگشتان‌ از جيب‌ تا سه‌ كوچه‌ دورتر، " برون‌رفت‌ موقت‌ از بند را فراهم‌ مي‌سازد تا بندي‌ ديگر با طنيني‌ ديگر شنيده‌ شود: "مادر ويليامز دلتنگ‌ نقاشي‌هاي‌ شهري‌ در پورتوريكو است‌ " وحدت‌ مكان‌ از آفريقاي‌ جنوبي‌ تا هند تا كوير ايران‌ در حضور نژاد سفيد برتري‌‌طلب‌ و استيلاجوي‌ به‌ ويژه‌ انگليسي‌ متبلور مي‌شود. در هند تقابل‌ آنها را با زندگي‌ هنديان‌ ديديم‌. در مصرع‌ بعدي‌ شاعر تنوعي‌ در روند روايت‌ ايجاد مي‌كند و به‌ شكل‌ ذهني‌ سفر به‌ زمان‌ 1907 مي‌كند و به‌ مكان‌ كوير با رشته‌ بوي‌ كاهكل‌ انجام‌ مي‌دهد. مكتشفين‌ انگليسي‌ و در كل‌ اروپايي‌ خاك‌ همه‌ كشورها را براي‌ يافتن‌ گنج‌ها در نور ديده‌اند. مصون‌ ماندن‌ كوير كه‌ همچنان‌ از آن‌ بوي‌ كاه‌گل‌ كويري‌ به‌ مشام‌ مي‌رسد از آن‌جاست‌ كه‌ ماركوپولوها به‌ طمع‌ يافتن‌ گنج‌ آنجا را (به‌ خاطر شرايط‌ سخت‌ اقليمي‌) تصرف‌ نكرده‌اند. پس‌ دو سوي‌ منافع‌ و منابع‌ در سيماي‌ استعمارگر و استعمار شده‌ تجسم‌ يافته‌ است‌. حضور هر يك‌ متبادركننده‌ ديگري‌ بر ذهن‌ است‌. آن‌ها لازم‌ و ملزوم‌ هم‌اند. بند بعدي‌ چنين‌ آغاز مي‌شود: "در اتوبوس‌هاي‌ نيويورك‌ هرگز به‌ انتها نمي‌رسيديم‌ / مثل‌ مردي‌ كه‌ هر روز مي‌رفت‌ پرون‌ را بكشد / وصفي‌ پيش‌ از او ايستاده‌ بود / آرژانيتن‌ دارد به‌ پرون‌هاي‌ ديگري‌ تسليم‌ مي‌شود / و فرانكو به‌ شاهزاده‌ وليعهد "
زمان‌ به‌ تعريف‌ ارسطو كه‌ آن‌ را زمان‌هاي‌ ارزشي‌، نمايشي‌ و كمي‌ توصيف‌ مي‌كند، در شعر "سفر اول‌ " صفارزاده‌ هر يك‌ به‌ تناوب‌ مورد استفاده‌ قرار مي‌گيرد. تعريف‌ كوتاه‌ هر يك‌ از اين‌ زمان‌ها اين‌ است‌ كه‌ زمان‌ ارزشي‌ نظير "او را پنج‌ دقيقه‌ ديدم‌. ولي‌ مي‌ارزيد " زمان‌ نمايشي‌، زماني‌ كه‌ در حدود دو ساعت‌ در سينما يا تئاتر يك‌ موضوع‌ گزينش‌ شده‌ را مي‌تواند تا دو سه‌ نسل‌ هم‌ به‌ معرض‌ ديدگان‌ تماشاگر بگذرد و زمان‌ كمي‌ كه‌ تغيير بطئي‌ حالتي‌ به‌ حالت‌ ديگر را آشكار مي‌كند (شكوفه‌ درختي‌ به‌ ميوه‌ تبديل‌ مي‌شود) اتوبوس‌‌سواران‌ در مصرع‌ اول‌ و به‌ انتها نرسيدن‌شان‌ به‌ تنوع‌ و فراواني‌ انگيزه‌ها برمي‌گردد كه‌ به‌ انتها نمي‌رسند. شاعر در توصيف‌ سرسام‌ نيويورك‌ خود را در آنجا و سوار بر اتوبوس‌ نشان‌ مي‌دهد تا صميميت‌ بيشتري‌ با خواننده‌ شعر ايجاد بكند. مصرع‌ بعدي‌ كه‌ مردي‌ هر روز از جايي‌ به‌ كشتن‌ پرون‌ در تاريخ‌ مي‌رود كه‌ با طاغوت‌ بجنگد و او را بكشد و هميشه‌ هم‌ صفي‌ پيش‌ از او براي‌ آن‌ هدف‌ ايستاده‌اند كه‌ پرون‌ را بكشند. نرون‌ در مصرع‌ بعدي‌ در سيماي‌ پرون‌ در آرژانتين‌ ديكتاتور زده‌ تغيير چهره‌ مي‌دهد و با ژنرال‌ فرانسيسكو فرانكو كه‌ تبار شاهي‌ براي‌ خود مي‌تراشيد، يكي‌ مي‌شود. دموكراسي‌ و تهديد دموكراسي‌ برپا داشتن‌ بساط‌ نرون‌ و خوآن پرون‌ و ژنرال فرانسيسكو فرانكو، آن‌ها را برانداختن‌، بازي‌ بي‌ پايان‌ استعمار و سرمايه‌داري‌ جهاني‌ است‌ و نه‌ اين‌ بازي‌ با وجود دموكراسي‌ تمام‌ شدني‌ است‌ و نه‌ كسي‌ در خطوط‌ سرسام‌ نيويورك‌ به‌ جايي‌ كه‌ مي‌خواهد، خواهد رسيد. تنها توليد سرگرمي‌ براي‌ ملت‌هاست‌. بند بعدي‌ شعر با گفت ‌و گوي‌ دو طرفه‌ بين ‌راوي‌ و هندي‌ ادامه‌ مي‌يابد: "پنيه‌ لانكشاير قرار است‌ به‌ بازار بيايد ـ پنبه‌ بمبئي‌ دچار اختناق‌ شده‌ است‌ / هواپيمايي‌ هند هم‌ از فروختن‌ بليت‌ براي‌ پاكستان‌ طفره‌ مي‌رود / اينطور نيست‌؟. /- آچا "
با آب‌ و تاب‌ دادن‌ به‌ محصول‌ پنبه‌اي‌ كه‌ كاشته‌ نشده‌ است‌ محصول‌ پنبه‌ هندي‌ را دچار ركود مي‌كنند. هندي‌ هم‌ مي‌خواهد بحران‌ را با قطع‌ ارتباط‌ با پاكستان‌ به‌ آن‌ سو منتقل‌ كند. جواب‌ هندي‌ هم‌ تأييد است‌ هيپنوتيسم‌ استعمار نسخه‌هاي‌ لازم‌ را براي‌ استعمارزده‌ پيچيده‌ است‌. شكيبايي‌ سنگ‌كننده‌ و تحريك‌ جنون‌آميز براي‌ جنگ‌ در دستان‌ استعمار دام‌ هميشگي‌ است‌. نرون‌ و خوآن پرون‌ و ژنرال فرانسيسكو فرانكو همه‌ چون‌ آن‌ مردي‌ كه‌ به‌ كشتن‌ نرون‌ مي‌رود و هر روز هم‌ در پس‌ صف‌ طويل‌ مي‌ماند فريب‌ راعين‌ باور گردانده‌اند. بند بعدي‌ يك‌ مصرع‌ از بند قبلي‌ را تضمين‌ مي‌كند و مي‌گويد: "وقتي‌ مجسمه‌ لرد را پايين‌ كشيدند / همبازي‌هاي‌ پيرش‌ حرف‌ تازه‌اي‌ را / در پارك‌هاي‌ لندن‌ پچ‌ پچ‌ كردند / بهترين‌ همبازي‌ من‌ دختر همسايه‌مان‌ بود كه‌ در هفت‌ سالگي‌ مرد / اسمش‌ تاجي‌ بود مثل‌ تيتا كه‌ اسم‌ عام‌ است‌ در بخارست‌ " شاعر كلمه‌ "هم‌بازي‌ سياسي‌ " را به‌ هم‌بازي‌ معصوم‌ كودكي‌ پيوند زده‌ است‌. تصاوير سرد و خشن‌ در هر بند از شعر احساس‌هاي‌ مختلف‌ از هم‌دردي‌ تا خشم‌ و شگفتي‌ را ترسيم‌ مي‌كنند و شاعر اين‌ را مي‌داند. تمهيدي‌ به‌ كار مي‌گيرد تا خوانش‌ شعر قابل‌ تحمل‌تر باشد. بنابراين‌ در سه‌ مصرع‌ اول‌ از افتادن‌ مجسمه‌ لرد و همبازيان‌ زنده‌اش‌ مي‌گويد كه‌ پيري‌ و بيكاري‌ خود را در پارك‌هاي‌ لندن‌ مي‌گذرانند و پچ‌پچ‌ مي‌كند. خواننده‌ از خود مي‌پرسد: "آنان‌ چرا، پچ‌پچ‌ مي‌كنند و مگر در جرايم‌ لرد، آن‌ها هم‌ همدست‌ بوده‌اند؟ " سوال‌ همچنان‌ مي‌ماند و از راز، رمزگشايي‌ نمي‌شود. خاطره‌ كودكي‌ شاعر براي‌ كشيدن‌ يك‌ آه‌ بلند به‌ كمك‌ خواننده‌ مي‌آيد. "تاجي‌ چون‌ تيتا در بخارست‌ اسم‌ عام‌ است‌ " آيا انسان‌ راضي‌ و خندان‌ از سرنوشت‌ در نيويورك‌، بمبئي‌، حاشيه‌ كوير و بخارست‌ ديده‌ نمي‌شود؟ شاعر برگ‌ را برمي‌گرداند و چشم‌ خواننده‌ را به‌ برگي‌ از زندگي‌ باز مي‌كند كه‌ نسيم‌ رود گنگ‌ خاگستر "اين‌ مردان‌ " را خواهد برد. بادبزن‌هاي‌ برقي‌ را خاموش‌ كنيم‌. جمع‌ بستن‌ "اين‌ مردگان‌ " سرنوشت‌ نوعي‌ را تصوير مي‌كند و تنها از آن‌ خاكستر و اسكلت‌ پدر هندي‌ نيست‌. خورخه لوئيس بورخس‌ مي‌گويد: "رمان‌ و شعر بلند نداريم‌، هر يك‌ داستان‌ كوتاه‌ و يا شعرهايي‌ هستند كه‌ به‌ هم‌ پيوسته‌ شده‌اند. "
اگر اين‌ نگرش‌ از خورخه لوئيس بورخس‌ شاعر و نويسنده‌ را هم‌ قبول‌ كنيم‌ باز هم‌ شعرهاي‌ به‌ هم‌ پيوسته‌ را با رشته‌اي‌ از سرنوشت‌ها در شعر "سفر اول‌ " سفري‌ كه‌ در زمان‌ و مكان‌ و تاريخ‌ و افسانه‌ است‌، بازخواني‌ مي‌كنيم‌. هيچ‌ بندي‌ از شعر با تمام‌ استقلال‌ تصويري‌ و مفهومي‌ خود پايان‌ يافته‌ نيست‌. هر يك‌ از بندهاي‌ شعر چون‌ دايره‌اي‌ بزرگ‌ دواير كوچك‌تر را در خاي‌ جاي‌ داده‌ و به‌ هم‌ تنيده‌ است‌. اگر معادل‌ تصويري‌ به‌ تعريف‌ صفارزاده‌ از "طنين‌ " در شعر را به‌ تماشا بنشينيم‌، مي‌بينيم‌ كه‌ طنين‌ ضربه‌ ريگي‌ به‌ آب‌ راكد است‌ كه‌ تصاوير را مي‌لرزاند و امواجي‌ توليد مي‌كند كه‌ تعدادش‌ چندين‌ است‌. اگر صفارزاده‌ شعر خود را از عوامل‌ واسطه‌هايي‌ چون‌ وزن‌، قوافي‌، موسيقي‌ و رديف‌ آزاد مي‌كند آن‌ را به‌ آنارشيم‌ ادبي‌ سوق‌ نمي‌دهد، بلكه‌ با طنين‌ و استعاره‌هاي‌ نو و قرينه‌ قرار دادن‌هاي‌ قالب‌هاي‌ مختلف‌ و چيدن‌ آن‌ها در زمينه‌ افقي‌ و عمودي‌، شطرنجي‌ از قواعد شعري‌ را حاكم‌ مي‌سازد. اين‌ استقلال‌ در شعر گفتن‌، طاهره صفارزاده‌ را توانايي‌ مي‌بخشد كه‌ بعد از چند مصرع‌ اول‌ جوشيده‌ از درون‌ شاعر، در ادامه‌ ريتم‌ و آهنگ‌ تحميل‌ شده‌ از آن‌ انديشه‌ را تحت‌ تأثير قرار ندهد . در يك‌ تحليل‌ پردامنه‌ مي‌توان‌ زواياي‌ بيشتري‌ از سبك‌ شعر ويژه‌ طاهره صفارزاده‌ پرداخت‌. بند بعدي‌ شعر چنين‌ ادامه‌ مي‌يابد: "و من‌ در شعر سال‌ دو هزار از ملاي‌ خود اسم‌ بردم‌ / كه‌ حافظ‌ را با سرفه‌هاي‌ مسلول‌ درس‌ مي‌داد / گونه‌هاي‌ سرخ‌ مرا مي‌بوسيد و هر صبح‌ شنبه‌ / يك‌ دانه‌ انجير زير زبانم‌ مي‌گذاشت‌ / كاظم‌ مي‌گفت‌ انجير كاليفرنيا بي‌مزه‌ است‌ / مگر حشيش‌ نپال‌ تنوعي‌ در ذرت‌هاي‌ داغ‌ تكراري‌ باشد. "
در اين‌ بند شاعر زمان‌ را به‌ سي ‌سال‌ آينده‌ مي‌برد و ملايي‌ كه‌ مهرباني‌ و دانش‌ و عرفان‌ را با هم‌ دارد، معرفي‌ مي‌كند. جواب‌ معترضه‌ كاظم‌، بي‌مزه‌ بودن‌ ميوه‌هاي‌ كاليفرنيا، قرينه‌ متقابل‌ را به‌ نفع‌ ملايي‌ كه‌ حافظ‌ خواهد خواند پايان‌ مي‌دهد. بعد از آن‌ فصل‌ نگاه‌ شاعر از چهار فصل‌هاي‌ زمان‌ و مكان‌ به‌ هند باز مي‌گردد: "چشم‌هاي‌ ترا خواب‌ گرفته‌ است‌ شارات‌ / مردگان‌ ديگري‌ را دارند مي‌آورند / اما هيچ‌ كس‌ نمي‌ميرد / شعري‌ بخوان‌ شارات‌ شعري‌ بخوان‌ / شعري‌ بي‌تشويق‌ وزن‌ / شعري‌ با روشني‌ استعاره‌ / زمزمه‌اي‌ روشنفكرانه‌ / گوش‌ها راهيان‌ آهنگ‌اند / طنين‌ حركتي‌ است‌ كه‌ حرف‌ من‌ در ذهن‌ خواننده‌ مي‌آغازد "
اشارات‌ شاعر هندي‌ كه‌ چشم‌هايش‌ را خواب‌ گرفته‌ است‌ به‌ شهادت‌ و شعر فراخوانده‌ مي‌شود. او چشم‌هاي‌ خواب‌زدگان‌ را دارد و در بيداري‌ جان‌ و تن‌ ملتش‌ را و شاعر در تقابل‌ با او به‌ انتشار بيانيه‌ شعري‌ خود مبادرت‌ مي‌ورزد و بلافاصله‌ مصرع‌ دوم‌ آورده‌ مي‌شود كه‌ ضربه‌زده‌ شده‌ و طنين‌ ايجاد بشود "مرده‌هاي‌ ديگري‌ را دارند مي‌آورند " بلافاصله‌ شاعر در حضور شكيبايي‌ بي‌پايان‌ شارات‌ از او دعوت‌ مي‌كند شعر را با هم‌ تعريف‌ كنند. مصرع‌ سوم‌ تناسخ‌ را يادآوري‌ مي‌كند "اما هيچكس‌ نمي‌ميرد ". زندگي‌ها در كلمه‌ها و در تطور جان‌ها جريان‌ مي‌يابند و شعر بازتاب‌ فرهنگ‌ است‌. فرهنگي‌ مشترك‌ تمدن‌ها و از شارات‌ مي‌خواهد: "شعري‌ بخوان‌ شارات‌ شعري‌ بخوان‌ / شعري‌ بي‌ تشويق‌ وزن‌ / شعري‌ با روشني‌ استعاره‌ / زمزمه‌اي‌ روشنفكرانه‌ / گوش‌ راهيان‌ آهنگ‌اند / طنين‌ حركتي‌ است‌ كه‌ حرف‌ من‌ در ذهن‌ خواننده‌ مي‌آغازد / گاهي‌ دلم‌ براي‌ يك‌ روشنفكر تنگ‌ مي‌شود / تعريف‌ ديكشنري‌ را درباره‌اش‌ خوانده‌اي‌؟ / موجود افسانه‌اي‌ غريبي‌ است‌ " مصاحبه‌ طاهره صفارزاده‌ با محمد حقوقي‌ و محمدعلي‌ اصفهاني‌ بياني‌ رسا و شيواست‌ و هم‌ روشني‌ شعر آن‌ را مدلل‌ مي‌سازد. ضمن‌ اين كه‌ مي‌بينيم‌ دو دهه‌ بعد، محمدعلي‌ بهمني‌ اسم‌ كتابش‌ را مي‌گذارد "گاهي‌ دلم‌ براي‌ خودم‌ تنگ‌ مي‌شود. " همچنين‌ او روشنفكري‌ را كه‌ فردي‌ مسوول‌ و داراي‌ دغدغه‌هاي‌ جمعي‌ است‌ تعريف‌ مي‌كند كه‌ در نوع‌ خود جالب‌ توجه‌ است‌. وجوهي‌ كه‌ فرد را از توده‌هاي‌ متراكم‌ تشخص‌ مي‌بخشد. تنها اشاره‌ لازم‌ كه‌ خود صفارزاده‌ مي‌گويد: "علاقه‌ خاص‌ به‌ مولوي‌ و حافظ‌ و نيما دارم " اين‌ ابيات‌، حافظ‌ را تداعي‌ مي‌كند: "راهي‌ بزن‌ كه‌ آهي‌ بر ساز آن‌ توان‌ زد / شعري‌ بخوان‌ كه‌ با او رطل‌ گران‌ توان‌ زد / بر آستان‌ جانان‌ گر سر توان‌ نهادن‌ / گلبانگ‌ سربلندي‌ برآسمان‌ توان‌ زد " در بند بعدي‌ شعر عناصر تازه‌اي‌ در كنار هم‌ و يا در تعارض‌ با هم‌ به‌ كار مي‌رود: "اين‌ روزها در محله‌اش‌ - بري‌ مذهبي‌ تازه‌ آمده‌ است‌ / مذهبي‌ كه‌ شايد در متون‌ موازي‌ خوانده‌ شود / حنجره‌ باب‌ ويلن‌ / در كوچه‌هاي‌ يو. اس‌ / آيات‌ اين‌ مذهب‌ را / تلاوت‌ مي‌كند /- جمجمه‌ ديرتر از ناف‌ مي‌سوزد "
شعر كاركردي‌ بيداربخش‌، آگاهي‌بخش‌، شورانگيز و متأثركننده‌ در نزد هنرمند متعهد دارد. اگر لطافت‌ها و حرير خيال‌ را مي‌گسترد ضربه‌ "طنين‌ را نيز مي‌نوازد و هيچ‌ در بند آن‌ نيست‌ كه‌ مطربي‌ نتواند آن‌ را در مجلس‌ عيش‌ به‌ كار ببرد كه‌ جمجمه‌ ديرتر از ناف‌ مي‌سوزد " برخورد آگاهانه‌ شاعر با تصاوير خشن‌ در هند، متفاوت‌ از يافته‌هاي‌ طبع‌ نازك‌ سهراب‌ سپهري‌ است‌. او از هند جايي‌ كه‌ اختلافات‌ طبقاتي‌ به‌ هول‌‌انگيزترين‌ وجهي‌ نمايان‌ است‌، براي‌ نماياندن‌ خرطوم‌ فيل‌ و يا پرطاووس‌ شعر نمي‌گويد: او انسانيت‌ محكوم‌ به‌ شكيبايي‌ و عوامل‌ طلسم‌كننده‌ برهمنان‌ و جادو و شلاق‌ و استعمارزدگي‌ را موضوع‌ شعر خود قرار داده‌ است‌ تا از آن‌ منظر به‌ "اين‌ روزها در محله‌اش‌ - بري‌ مذهبي‌ تازه‌ آمده‌ است‌ " به‌ اختلاف‌ و تحقير نژادي‌ سياهان‌ آمريكا خواننده‌اش‌ را توجه‌ بدهد. در بند بعدي‌، پس‌ از پرسش‌ها پيرامون‌ سخت‌سوزي‌ جمجمه‌ به‌ طعنه‌، شاعر وطني‌ را مورد ملامت‌ قرار مي‌دهد: "من‌ شاعر خوشبختي‌ را در شهرم‌ به‌ ياد مي‌آوردم‌ / كه‌ هميشه‌ پايش‌ را در پاشويه‌ حوض‌ مي‌گذارد / و در ازدحام‌ صداي‌ گنجشگان‌ / سيب‌هاي‌ مهرباني‌ را گاز مي‌زند " اين‌ها وجوه‌ تمايزي‌ است‌ كه‌ اشعار صفارزاده‌ را از ديگران‌ معاصر او جدا مي‌سازد: "امروز در سرسراي‌ موزه‌ ايستاده‌ام‌ / و طرح‌ بيژامه‌ بهادر شاه‌ را به‌ عنوان‌ سوغات‌ / براي‌ سوسياليست‌هاي‌ سابق‌ محله‌مان‌ از بر كردم‌ / باشد كه‌ از من‌ خشنود بشوند / باشد كه‌ اين‌ طرح‌، طرح‌ جهاني‌ گردد "
وارد كردن‌ محاوره‌اي‌ترين‌ كلمات‌ مثل‌ بيژامه‌ و طرح‌ آن‌ با "براي‌ سوسياليست‌هاي‌ سابق‌ محله‌ " طنز شعر را از دايره‌ بسته‌ استعاره‌هاي‌ فرسوده‌ و كلمات‌ محدود شرطي‌ كنند "يار، مي‌، فغان‌، مغان‌، شراب‌، كمان‌ ابرو، باران‌ اشك‌ و... " از عادت‌زدگي‌ رهايي‌ مي‌بخشد. چنانچه‌ مي‌بينم‌ ايجاز، تخيل‌ برانگيزي‌، مفاهم‌ متقاطع‌ و نگاه‌ تازه‌ به‌ هارموني‌ (آهنگ‌) كه‌ شعر ايجاد مي‌كند و عناصر آن‌ را يك‌ جا گرد مي‌آورد، درخور مدرن‌ترين‌ تعريف‌ها از شعر نيز هست‌. علاوه‌ بر آن‌ نمودهايي‌ از مفهوم‌ تفسيرپذير شخصيت‌ "روشنفكري‌ " را هم‌ تصوير مي‌كند. همان‌ كه‌ موجود غريبي‌ هست‌. شعر باز بر تأكيد خود از اولين‌ شگفتي‌ برمي‌گردد: "تا تاج‌ محل‌ فرسنگ‌ها اشك‌شاه‌ جهان‌ است‌ / اما اين‌ درست‌ نيست‌ كه‌ اكبر تنها مغول‌ خوب‌ بود / برهمنان‌ چرا منتر را براي‌ وفور خانه‌ نمي‌كارند " اين‌ بار تاريخ‌ بازخواني‌ مي‌شود كه‌ در آن‌ مغول‌ها در سر راه‌ خود به‌ سوي‌ غرب‌ خانه‌ها را در جغرافياي‌ وسيع‌ شبه‌ قاره‌ هند و ايران‌ به‌ ويرانه‌ مبدل‌ كردند. شاعر به‌ اعتراض‌ مي‌گويد: چرا افسون‌گران‌ و برهمنان‌ خانه‌اي‌ براي‌ بي‌پناهان‌ نمي‌سازند؟ تا اين‌جا با دو نياز ابتدايي‌ انسان‌ به‌ قدرت‌ توانگران‌ اعتراض‌ شده‌ است. نخست‌ براي‌ وفور نان‌ و سپس‌ مسكن‌ كه‌ توانگران‌ همچنان‌ آن‌ را به‌ ويرانگري‌ مغول‌ها در چندين‌ قرن‌ گذشته‌ مربوط‌ و به‌ آن‌ تعبير خواب‌ تاريخي‌ اكتفا مي‌كنند. اين‌ بند شعر مشكلات‌ جامعه‌ بشري‌ با تهديدي‌ ديگر يعني‌ "اتم‌ " تصوير مي‌كند: "اوپنهايمر دارد روي‌ اقيانوس‌ خواب‌ بيدار مي‌شود / پسر ضربه‌ ديگري‌ به‌ جمجمه‌ پدر مي‌زند / روح‌ بايد فرار كند / جسم‌ دوم‌ كجاست‌ و يا جسم‌ چندم‌ / بيا ما هم‌ همراه‌ آنان‌ بخوانيم‌ / را ما خداست‌ / اما حقيقت‌ است‌ / شايد روح‌ زودتر فرا كند /- آچا "
رابرت اوپنهايمر پدر بمب‌ اتمي‌ قدرت‌ خود را و ابتكار تكنولوژي‌ خالي‌ از معنويت‌ را روي‌ اقيانوس‌ خواب‌ جهانيان‌ بيدار مي‌كند. از صفت‌ بي‌كرانگي‌ اقيانوس‌ براي‌ خواب‌ استفاده‌ شده‌ است‌ كه‌ كشش‌ انواع‌ خواب‌ها را داشته‌ باشد. خواب‌هايي‌ كه‌ از جهل‌، خوشگذراني‌، اوهام‌ و ... ناشي‌ مي‌شود تا شر شيطاني‌ رابرت اوپنهايمر به‌ تهديدي‌ همه‌ جانبه‌ مبدل‌ شود. در بند بعدي‌ براي‌ نخستين‌ بار به‌ قدرت‌ علمي‌ و به‌ نظم‌ خدايگان‌ مهاراجه‌ و بانو و اوپنهاير پرداخته‌ مي‌شود كه‌ شاعر تأكيد مي‌كند: "آن گاه‌ كه‌ آن‌ سيزده‌ ساله‌ را با سنگي‌ در مشت‌ ديدي‌ بدان‌ كه‌ او پسر من‌ است‌ / در كوچه‌هاي‌ تنگ‌ بنارس‌ اگر سيزده‌ ساله‌اي‌ ديدي‌ / كه‌ دنبال‌ ارابه‌ مهاراجه‌ و بانو مي‌دود و قلوه‌ سنگ‌ پرتاب‌ مي‌كند / او پسر من‌ است‌ / در پنج‌ سالگي‌ هزار و پنج‌ ساله‌ بود / هزار سال‌ ادامه‌ آفتاب‌ / بعدها دختر بچه‌اي‌ را سلام‌ گفتم‌ كه‌ رنگ‌ چشم‌هاي‌ او را داشت‌ / بزرگترين‌ اختراع‌ هميشه‌ از آن‌ شما بودست‌ / صفر را مي‌گويم‌ كه‌ آغاز را آغاز نهاد / آيا در زندگي‌ قبلي‌ات‌ آن‌ رياضي‌دان‌ مخترع‌ نبودي‌؟ / اين‌ را من‌ در برزخ‌ كشف‌ خواهم‌ كرد / امروز به‌ عبدالرحمن‌ گفتم‌ ليوان‌هاي‌ هتل‌ را ضدعفوني‌ كند / گفت‌ در كلتكه‌ مرض‌ از اين‌ حرف‌ها بيشتر است‌ / را ما خداست‌ / هوا گرم‌ و دلگير شده‌ است‌ / هواشناسي‌ گفت‌ شايد نسيمي‌ بوزد / نسيم‌ شمال‌ همانست‌ كه‌ در پراگ‌ وزيد / آن‌ طرف‌ قلعه‌ سايه‌ها را ببين‌ چطور در نااميدي‌ قدمي‌ كشند " شعر گرماي‌ دلتنگ‌‌كننده‌اي‌ كه‌ خفقان‌ بر دل‌ها مي‌ريزد، اميدواري‌ دروغين‌ از لطف‌ ابر قدرت‌ها را به‌ تمسخر مي‌گيرد كه‌ باد شمال‌. شمال‌ ثروتمند، اگر بوزد آن گونه‌ خواهد وزيد كه‌ بهار پراگ‌ 1968 را به‌ خزان‌ كشيد. در دو بند بعدي‌ مي‌گويد: "دلتنگي‌ مردي‌ بود كه‌ در شيلي‌ هفت‌ پست‌ اداري‌ داشت‌ / و شعر ضد گوريلا مي‌نوشت‌ / در بيمارستان‌ به‌ من‌ پرسش‌نامه‌اي‌ دادند / نوشتم‌ از كره‌اي‌ بدم‌ مي‌آيد كه‌ طعم‌ روغن ‌نباتي‌ مي‌دهد " رياكاري‌ و دروغ‌ در گوشت‌ و خون‌ روشنفكر اهل‌ شيلي‌ و در كره‌ بيمارستان‌، خبر از آلودگي‌ هر روشنفكر مزدور است‌. پرداختن‌ به‌ مصرع‌هاي‌ بعدي‌ و ارتباط‌ هر يك‌ با فصل‌هاي‌ قبلي‌ فرصتي‌ فراوان‌ مي‌خواهد. ناگزير به‌ تصويرهاي‌ متناقض‌ بسنده‌ مي‌كنيم‌: "من‌ يك‌ يهودي‌ را مي‌شناسم‌ كه‌ در زندگي‌ قبلي‌اش‌ اس‌.اس‌ بوده‌ است‌ / تجربه‌ جالبي‌ست‌ نه‌ " و يا "دو گل‌ در مونترال‌ سينه‌اش‌ را صاف‌ كرد و گفت‌ / زنده‌ باد كوبك‌ آزاد / چمدانش‌ را از ديوار شب‌ به‌ روزي‌ بلند پرتاب‌ كرد. "
اگر رستگاري‌ بشري‌ در پشت‌ موانع‌ محصور مي‌ماند همه‌ از تناقض‌هاي‌ بشري‌ و عملكرد عدالت‌ گريز استعمار و استعمارزده‌ است‌. شعر خوب‌ آن‌قدر در چهار كتاب‌ ياد شده‌ صفارزاده‌ زياد است‌ كه‌ تنها به‌ چند نام‌ اشاره‌اي‌ مي‌كنيم: "سفر زمزم‌ ـ از "طنين‌ در دلتا " به‌ سفر زيارتي‌ از امام‌زاده‌ داوود مي‌پردازد. شعرهاي‌ "ميزگرد مروت‌، پيوند، عاشقانه‌، در جشن‌ و لاديمير، مه‌ در لندن‌، شهر در خواب‌، نهنگ‌ها با من‌ مهربان‌ بودند، گردباد، از شعر زوايه‌ها و... "
و انصاف‌ نيست‌ نامي‌ از طاهره صفارزاده‌ برده‌ شود و به‌ شعر ويژه‌ او "فتح‌ كامل‌ نيست‌ " پرداخته‌ نشود. اين‌ شعر در دفتر دوم‌ منتخبي‌ از شعرهاي‌ سال‌هاي‌ (41 ـ 47) است‌. فتح‌ كامل‌ نيست‌. تأكيدي‌ بر ضربه‌ خرد كننده‌ جنگ‌ اعراب‌ و اسرائيل‌ است‌ و شاعر هشدار مي‌دهد، فتح‌ كامل‌ نيست‌: "صداي‌ ناب‌ اذان‌ مي‌آيد / صداي‌ ناب‌ اذان‌ / سفير دست‌هاي‌ مومن‌ مردي‌ست‌ / كه‌ حس‌ دور شدن‌ گم‌ شدن‌ جزيره‌ شدن‌ را / ز ريشه‌هاي‌ سالم‌ من‌ بر مي‌چيند / و من‌ به‌ سوي‌ نمازي‌ عظيم‌ مي‌آيم‌ / و وضويم‌ از هواي‌ خيابان‌ است‌ / و راه‌ها تيره‌ دود / و قبله‌هاي‌ حوادث‌ در امتداد زمان‌ / به‌ استجابت‌ من‌ هستند / و لاك‌ ناخن‌ من‌ / براي‌ گفتن‌ تكبير / قشر فاصله‌ نيست‌ / و من‌ دعاي‌ معجزه‌ مي‌دانم‌ / دعاي‌ تغيير / براي‌ خاك‌ اسيري‌ كه‌ مثل‌ قبله‌ دين‌ / فصول‌ رابطه‌اش‌ / به‌ اصل‌هاي‌ مشكل‌ پيوسته‌ است‌ / و او ست‌ كه‌ مي‌داند / كه‌ پشت‌ خسته‌ ابر / به‌ لحظه‌هاي‌ ترد شكستن‌ نياز دارد / و دفع‌ توطئه‌ تخدير / به‌ لحظه‌هاي‌ بعدي‌ باران‌ / و لحظه‌هاي‌ وحشي‌ رود / و من‌ كه‌ از قساوت‌ نان‌ مي‌دانم‌ / مي‌دانم‌ كه‌ فتح‌ كامل‌ نيست‌ / و هيچ‌ ذهن‌ محاسب‌ هنوز نتوانسته‌ است‌ / هجاي‌ فاصله‌ برگ‌ را / ز كينه‌ پنهان‌ باد بشمارد / و حرص‌ يافتن‌ مرواريد / تمام‌ سطح‌ صدف‌ را / به‌ طرد عاطفه‌ شن‌ مجاز خواهد كرد /... "
ديوان‌ حافظ‌ محل‌ باج‌ و خراج‌ خواهي‌ هفت‌ پادشاه‌، پندار پناه‌ يتيمان‌ در جام‌ جم‌هاست‌. در شاهنامه‌ جوي‌ها و رودها از افسانه‌ها و اسطوره‌ها پيام‌ نهايي‌ را صادر مي‌كنند كه‌ جمشيد و فريدون‌ و... دادگري‌ است‌ اگر تو دادگري‌؛ فريدون‌ تويي‌: مي‌توان‌ با هزاران‌ بيت‌ از اشعار شاعران‌ ماندگار به‌ اثبات‌ اين‌ حقيقت‌ نشست‌ كه‌ غيرسياسي‌ترين‌ اشعار سياسي‌ترين‌ آن‌هاست‌. انتقاد از خود طاغي‌ و ياغي‌ و ستم‌‌پيشگي‌، اثباتي‌ترين‌ بيت‌ هر غزل‌ ديوان‌ حافظ‌ است‌. انسان‌ تاريخي‌، انسان‌ اسطوره‌اي‌ و اسطوره‌ باور، انسان‌ اميدوار و انسان‌ با احساس‌ ناامني‌، قهرمانان‌ قصه‌هاي‌ شاعران‌ جاويد جهان‌اند. وقتي‌ با پنجاه‌ سال‌ شاعري‌ صفارزاده‌ برخورداريم‌. با پنجاه‌ سال‌ عمر شهودي‌ او از شعر كه‌ جوهره‌ زندگي‌ فردي‌ و جمعي‌ است‌ رو به‌ رو هستيم‌. از 1335 با "رهگذر مهتاب‌ " تا واپسين‌ شعرهاي‌ اول‌ تا سال‌ 1383 و ايراني‌ در ايران‌ با تاريخ‌ و جهان‌ تاريخي‌ و جهان‌ دروني‌ مجموعه‌اي‌ را مي‌سازند كه‌ سال‌ها و سده‌هاي‌ بعد تورق‌ آن‌ ابيات‌ غناي‌ معنوي‌ و معرفتي‌ خواننده‌اش‌ را فراهم‌ خواهد ساخت‌. چنانكه‌ بر ما دهه‌هاي‌ سي‌ و چهل‌ و پنجاه‌ را به‌ نمايش‌ مي‌گذارد. در شعر "فتح‌ " كامل‌ نيست‌ قول‌ "تي‌. اس‌. اليوت‌ " ر ا عينيت‌ يافته‌ مي‌بينيم‌ كه‌ مي‌گويد: "فرهنگي‌ نيست‌ كه‌ از پشتوانه‌ ديني‌ برخوردار نباشد " در وجه‌ غالب‌ بودن‌ انديشه‌ و عاطفه‌، مي‌توان‌ طاهره صفارزاده‌ را شاعري‌ با گرايش‌هاي‌ انديشه‌ ورز، سياسي‌ و آرمانگرا به‌ حساب‌ آورد تا شاعري‌ تغزلي‌ يا عرفان‌گرا دانست‌. اشعار او از اينك‌ به‌ آينده‌ است‌ نه‌ به‌ گذشته‌، اگر گذشته‌ هم‌ سايه‌اي‌ دارد، هشداري‌ است‌ كه‌: برخيز و بشتاب‌ و نه‌ بياساي‌! انساني‌ كه‌ بايد از انديشه‌هاي‌ او شكل‌ بگيرد و در اشعارش‌ معرفتي‌ بر او اشاره‌ دارد نه‌ صرفاً با بازوان‌ برآمده‌ از عمل‌گرايي‌ محض‌ (پوزيتيويستي‌) است‌ كه‌ چون‌ انسان‌ اوليه‌ با مغز كار نكرده‌اش‌ كه‌ باعث‌ كوچك‌ شدن‌ مغزش‌ شده‌ باشد و نه‌ تفكر گرايي‌ موعظه‌گر كه‌ به‌ واسطه‌ حجيم‌ كردن‌ مغز، اندام‌ نحيفي‌ دارد.
در دفتر شعر "سفر پنجم‌ " سال‌ انتشار 1356 اشعار قوي‌تر و بالنده‌تر طاهره صفارزاده‌ خودنمايي‌ بيشتري‌ دارد: "سفر سلمان‌، خبرسال‌ها، سبز، سفرهزاره‌، ماشين‌ آبي‌، سفر عاشقانه‌ و... " ثبت‌ شده‌ است‌.
در شعر "خبر سال‌ها " كه‌ شكايت‌ از شرايط‌ ايستايي‌ نسبي‌ اجتماعي‌ است‌، مي‌خوانيم‌: "ايوان‌ خانه‌ام‌ / به‌ وسعت‌ قبري‌ / از آفتاب‌ و خاك‌ / نشسته‌ام‌ به‌ وسعت‌ قبر / و منتظرم‌ / كه‌ دست‌ رهگذري‌ / ادامه‌ دستانم‌ باشد / و قفل‌ خانه‌ را بگشايد / صداي‌ خسته‌ كفش‌ مي‌آيد / صداي‌ تيزي‌ زنگ‌ از قعر پلكان‌ / مهماني‌ آمده‌ است‌ بگويد / امروز هم‌ هوا دوباره‌ گرفته‌ است‌ / امروز هم‌ هوا دوباره‌ خراب‌ است‌ / در اين‌ سكوت‌ سكوت‌ آلود / پيكار پلكان‌ را / ياران‌ برخود / با رنج‌ اين‌ خبر سال‌هاي‌ سال‌ / هموار مي‌كنند / امروز هم‌ هوا دوباره‌ گرفته‌ است‌ / امروز هم‌ هوا دوباره‌ خراب‌ است‌ " تكرار خرابي‌ و گرفته‌ بودن‌ هوا در پايان‌ شعر، تكرار يأس‌‌آلود فضايي‌ است‌ كه‌ در هر ديداري‌ بين‌ آدم‌ها تحويل‌ هم‌ داده‌ مي‌شوند. اما اين‌ تكرار خود، خوي‌ نكردن‌ به‌ وضع‌ موجود است‌ و اگر چه‌ انرژي‌ انباشته‌ در ابرهاي‌ باور جمعي‌ هنوز به‌ باران‌ نينجاميده‌ است‌ اما هر آن‌ انتظار بارش‌، انفجار، انقلاب‌ و راه‌ افتادن‌ سيلاب‌ را با خود دارد. در شعر "سبزه‌ " شاعر آزادي‌ را معيار سبزه‌هايي‌ گرفته‌ است‌ كه‌ از زير پاي‌ ستم‌ شاهي‌ (سردي‌ و سختي‌ سيماني‌) سر مي‌زند.
شعر "ماشين‌ آبي‌ " سياسي‌ترين‌ شعر دهه‌ پنجاه‌ است‌ كه‌ در آن‌ انتقاد اجتماعي‌ و طنز تاريخي‌ در آميخته‌ است‌: "در ايستگاه‌ / ايستادايم‌ / و ايستاده‌ دماوند / در پيش‌ چشم‌ ما / و پرسشي‌ و اين‌ سپيدي‌ خاكستري‌ / پيوسته‌ / مي‌پيوندد / ديو و دوش‌ هميشه‌ و حاضر / بند دگر كجاست‌ / ما ايستاده‌ايم‌ / و ايستاده‌ دماوند / در پيش‌ چشم‌ ما / و پرسشي‌ به‌ اين‌ سپيده‌ خاكستري‌ / پيوسته‌ / مي‌پيوندد / ديو و ددش‌ هميشه‌ و حاضر / بند دگر كجاست‌ / ما ايستاده‌ايم‌ / در رهگذر دود / در خواري‌ هنر / در ارجمندي‌ جادو / و مغزهاي‌ مضطرب‌ بيمار / اندام‌ مار دوش‌ را / تصوير مي‌كنند / ما سال‌هاست‌ منتظر مقصديم‌ / ما در كمين‌ حركت‌ و ماشين‌ / ما در تقاطع‌ تاريخي‌ خيابان‌ها / در امتداد كوروش‌ / و در نهايت‌ تخت‌ جمشيد / در اين‌ صف‌ بلند زمان‌ / كاوه‌هاي‌ پير / با ما / كنار ما / خميازه‌ مي‌كشند / شايد كه‌ اسب‌ تند فريدون‌ / اسب‌ پولاد / از آسمان‌ به‌ زير آيد / ما را به‌ قصد برساند / ماشين‌ آبي‌ شمران‌ / انگار / آمدني‌ نيست‌ " با تصوير كردن‌ خيابان‌ها و ايستگاه‌ زمان‌ در تقاطع‌ كوروش‌ و تخت‌ جمشيد و كاوه‌هاي‌ پير خميازه‌ مي‌كشند.
آخرين‌ شعر مجموعه‌ "سفر عاشقانه‌ " است‌ كه‌ تاريخ‌ زمستان‌ 1353 را دارد. سال‌هايي‌ كه‌ افزايش‌ ناگهاني‌ قيمت‌ نفت‌ و توليد فراوان‌ آن‌ طاغوت‌ را به‌ سرمستي‌ و قرقره‌ كردن‌ معجون‌ دموكراسي‌ با ديكتاتوري‌ حقيرانه‌ مضحك‌ و با بند زدن‌ حكومت‌ طاغوتي‌ پدر و پسر به‌ كوروش‌ و تمجيد فراماسونري‌ و صهيونيسم‌ جهاني‌ هما وا كرد. ناگهان‌ كوروش‌ پدربزرگ‌ "طاغوت‌، فراماسونري‌ و صهيونيسم‌ " شده‌ بود و جشن‌ هنر شيراز و ريخت‌ و پاش‌هاي‌ مستانه‌ به‌ اوج‌ رسيده‌ بود. طاهره صفارزاده‌ در اين‌ شعر در سپيده‌ دروغين‌ و پردود از سپور شهرداري‌ سراغ‌ "مالك‌ اشتر " را مي‌گيرد كه‌ شايد بتواند او را ببيند تا عدل‌ را جاري‌ شده‌ بر حال‌ ابولهب‌ها شاهد باشد. سرانجام‌ مالكي‌ مي‌بيند كه‌ مالك‌ اشتر فرستاده‌ عدل‌ پاك‌ حضرت‌ علي‌ (ع‌) نيست‌. نشاني‌دهنده‌ و شاعر شگفت‌زده‌ مي‌شوند. اما شاعر را سرباز ايستادن‌ از پي‌ حق‌ و حقيقت‌ نيست‌. نكته‌ بارز و شايان‌ توجه‌ اين‌ است‌ كه‌ در آن‌ شرايط‌، آزادي‌ و عدل‌ و حقيقت‌ تنها در چهارچوب‌ تفكر ماركسيستي‌ بر دفتر شاعران‌ آن‌ هم‌ با استعاره‌هايي‌ سخت‌ دور، ثبت‌ مي‌شد. طاهره صفارزاده‌ برخلاف‌ مسير معمول‌ روشنفكران‌ روز (يا شاه‌ يا ماركسيسم‌) سراغ‌ عادل‌ واقعي‌ را مي‌گيرد: "سپور صبح‌ مرا ديد / كه‌ گيسوان‌ در هم‌ و خيسم‌ را / ز پلكان‌ رود مي‌آورم‌ / سپيده‌ ناپيدا بود / دوباره‌ آمده‌ام‌ / از انتهاي‌ دره‌ سيب‌ / و پلكان‌ رفته‌ رود / و نفس‌ پر زدن‌ است‌ / گشتن‌ / برگشتن‌ / ديدن‌ / دوباره‌ ديدن‌ / رفتن‌ به‌ راه‌ مي‌پيوندد / ماندن‌ به‌ ركود / در كوچه‌هاي‌ اول‌ حركت‌ / دست‌ قديم‌ عادل‌ را / بر شانه‌ چپ‌ خود ديدم‌ / و بوسيدم‌ / و عطر بوسه‌ مرا در پي‌ خواهد بود / سپور صبح‌ مرا ديد / كه‌ نامه‌ به‌ مالك‌ مي‌بردم‌ / سلام‌ گفتم‌ / گفت‌ سلام‌ / سلام‌ بر هواي‌ گرفته‌ / سلام‌ بر سپيده‌ي‌ ناپيدا / سلام‌ بر همه‌ / الا بر سلام‌ فروش‌ / سراغ‌ خانه‌ مالك‌ مي‌رفتم‌ /به‌ كوچه‌ه‌اي‌ ثابت‌ دلتنگي‌ برخوردم‌ / خاك‌ ستاره‌ دامن‌گير / صداي‌ يورتمه‌ مي‌آمد / صداي‌ زمزمه‌ محراب‌ / صداي‌ تبت‌ يدا / درخت‌ را بردند / اما جد جد مرا / عشق‌ را / نبردند / من‌ از تصرف‌ و دكا بيرونم‌ / و در تصرف‌ بيداري‌ هستم‌ / تصرف‌ عدواني‌ را رايج‌ كردند / تصرف‌ عدواني‌ / سرنوشت‌ ساكنان‌ نجيب‌ / فاتح‌ كه‌ كوه‌ نور به‌ موزه‌ مي‌آورد / به‌ شهر من‌ شب‌ آورد / به‌ ساكنان‌ خانه‌ / و صاحبان‌ تازه‌ / سپردم‌ كه‌ شب‌ به خير بگويند / وگرنه‌ در سكونت‌شان‌ / اختلاف‌ خواهد بود / به‌ روح‌ ناظر او شب‌ به خير بايد گفت‌ / به‌ او / به‌ مادر من‌ / زني‌ كه‌ پيرهنش‌ رنگ‌هاي‌ خرم‌ داشته‌ / من‌ از سپيد و صورتي‌ و آبي‌ / آميختن‌ را دوست‌ مي‌دارم‌ / رنگ‌ بي‌رنگي‌ / رنگ‌ كامل‌ مرگ‌ " شعر در ادامه‌ حضرت‌ ابراهيم‌ خليل‌ الله‌ را در تولد ضمني‌ تصوير مي‌كند كه‌ طاغوتيان‌ نوزادان‌ پسر را مي‌كشند تا مبادا آن‌ حضرت‌ بر اساس‌ پيشگويي‌ كاهنان‌ بزرگ‌ شود و بت‌ها را بكشند، كنايه‌ از امام‌ خميني‌ (ره‌) است‌ و "او " توصيف‌ مي‌شود كه‌ حضور نامريي‌ دارد و پاسبان‌ها نمي‌توانند با كشتن‌ نوزادان‌ پسر به‌ ايشان‌ دست‌ يابند. شاعر، شاعران‌ گل‌ و بلبل‌ و جشن‌ و هنر را به‌ تمسخر مي‌گيرد كه‌ ارزان‌ فروشي‌ و بدمستي‌، حقيرشان‌ مي‌سازد. باز فرياد شاعر بر سر دلقكان‌ دربارهاي‌ تاريخي‌ است‌ كه‌ طنين‌ مي‌اندازد: "ماندانه‌ مادر چوپان‌ بود / و ما در علت‌ها / شب‌ شهادت‌ گل‌هاي‌ پارس‌ / اي‌ عاشقان‌ خط‌ و شعر و زبان‌ پارسي‌ / ماندانه‌ شاهد بود كه‌ / مرد بزم‌ و بطالت‌ بوديد / مرد جشن‌ و جشنواره‌ بوديد / و زخم‌هاي‌ جان‌ من‌ از / جشن‌هاي‌ آتيلاست‌ / به‌ نامه‌ گفتم‌ / اي‌ والا / برخيز / پرواز كن‌ / پرهيزت‌ از آنان‌ باد / نيمه‌ روشنفكران‌ / كه‌ نيم‌ ديگرشان‌ جبن‌است‌ / نياز است‌ / آنان‌ ترا به‌ عمد غلط‌ مي‌خوانند / ... " هر زاويه‌ از نگاه‌ شاعر در اين‌ شعر بلند تصوير درون‌ و بيرون‌ جامعه‌ است‌: "قائم‌ به‌ ذات‌ بايد بود / قائم‌ به ‌ذات‌ او بايد بود / در زاويه‌ / درويش‌ انتصابي‌ هم‌ آمده‌ بود / گفتن‌ كه‌ خط‌ رابطه‌ را / حاجت‌ به‌ واسطه‌ نيست‌ / گفتن‌ كه‌ عارفان‌ وارسته‌ / گويي‌ به‌ عصر ماقدم‌ ننهادند / گفتم‌ سلام‌ بر همه‌ / الا بر سلام‌ فروش‌ " و بعد از آن‌ كه‌ نشاني‌هاي‌ غلط‌ داده‌ شده‌ مالك‌ اشتر را باز مي‌گويد تأكيد مي‌كند منظور عشق‌ است‌ و تا رسيدن‌ بايد در راه‌ بود. "نزد عوام‌ / عشق‌ / مرغ‌ شبان‌ / غريبه‌ است‌ / دور مي‌شوي‌ / نزديك‌ مي‌شود / و من‌ به‌ راه‌ / و راه‌ به‌ من‌ / يگانه‌ترين‌ هستيم‌ / و من‌ هميشه‌ در راهم‌ / و چشم‌ها / عاشق‌ من‌ / هميشه‌ رنگ‌ رسيدن‌ دارند / سپور صبح‌ مرا خواهد ديد / كه‌ باز پرسه‌زنان‌ خواهم‌ رفت‌ " روش‌هاي‌ استعماري‌ و ايادي‌ در قالب‌ احزاب‌، چه‌ رستاخيز "آموزگار و هويدا " بود و چه‌ حزب‌ توده‌ كه‌ پهلوان‌ پنبه‌ ديگر معادل‌سازي‌ شده‌، ميدان‌ را در اختيار داشتند همه‌ توجيه‌گر خواسته‌هاي‌ آنان‌ بودند. طبيعي‌ بود كه‌ در آن‌ ميان‌ شاعري‌ مستقل‌ را كه‌ پايي‌ در اخلاق‌ و فرهنگ‌ و سنت‌ داشت‌ و نگاهش‌ به‌ راه‌ آمدن‌ "مالك‌ اشتر " زمان‌ كه‌ (ابولهب‌ و خوان‌ يغماها را به‌ زباله‌دان‌ تاريخ‌ بسپارد) احزاب‌ حاكم‌ و اپوزيسيون‌ با ابزارهاي‌ توطئه‌ و ترور شخصيت‌ و بايكوت‌ كردن‌ از ميدان‌ خارج‌ كنند. اما آينده‌ ثابت‌ كرد كه‌ او نه‌ تنها شاعر سر فراز دهه‌ سي‌ و چهل‌ و پنجاه‌ بود بلكه‌ هم‌ اكنون‌ نيز به‌ كار خود پر نفس‌تر از هميشه‌ ادامه‌ مي‌دهد.

نويسنده:مجتبي حبيبي

جمعه یکم آبان 1388
درباره طاهره صفارزاده/به بهانه سالگرد درگذشت این بانوی شاعر ...  

درباره طاهره صفارزادهطاهره صفارزاده در 27 آبان 1315 در سیرجان در خانواده‌ای متوسط كه پیشینه‌ای عرفانی داشتند متولد شد. وی در 6 سالگی تجوید و قرائت و حفظ قرآن را در مكتب محل آموخت‌ و تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در كرمان گذرانید.

نخستین شعر را در 13 سالگی سرود كه نقش روزنامه دیواری مدرسه شد.

برخی از آثار این محقق و شاعر برجسته ازین قرار است :

      شعر :

 -         رهگذر مهتاب / 1341 -         سروده هایی  به زبان انگلیسی / 1347-         طنین در دلتا / 1349-         سد و بازوان / 1350-         سفر پنجم / 1356 -         حرکت و دیروز / 1357-         بیعت با بیداری / 1358-         مردان منحنی / -         دیدار صبح / 1366-         گزیده اشعار فارسی و انگلیسی / 1378-         در پیشواز صلح / 1385-         گزیده ادبیات معاصر / 1378-         هفت سفر / 1384-         روشنگران راه / 1384-         اندیشه در هدایت شعر / 1384 

      اصول ترجمه ، نقد ترجمه ، ترجمه :

 -         اصول و مبانی ترجمه / 1358 -         ترجمه های نامفهوم / 1384-         ترجمه مفاهیم بنیادی قرآن مجید ( فارسی و انگلیسی/ 1379 ) -         ترجمه قرآن کریم ( سه زبانه متن عربی با ترجمه فارسی و انگلیسی ( 1380/-         ترجمه قرآن کریم . ( دو زبانه متن عربی با ترجمه فارسی / 1382( -         ترجمه قرآن کریم . (دو زبانه متن عربی با ترجمه انگلیسی / 1385 )-         لوح فشرده قرآن کریم (سه زبانه / 1383)-         دعای عرفه / 1381 -         دعای ندبه و دعای کمیل / 1383-          مفاهیم قرآن در حدیث  نبوی : گزیده ای از نهج الفصاحه با ترجمه فارسی و انگلیسی / 1384 -         دعای جوشن کبیر / 1385 -         طرح سرپرستی و ویراستاری 36 کتاب زبان تخصصی برای رشته های مختلف دانشگاهی ( 1359 – 1376 )

گذر از سفر پنجم

درباره شعر طاهره صفارزاده

 طاهره صفارزاده از جمله شاعرانى است که دوره هاى متعدد شعرى را تجربه کرده است. شاید اگر نگاهى دقیق و موشکافانه به دوران شاعرى او داشته باشیم نه تنها دوره هاى متعدد را در طول زمان، بلکه در هر دهه نیز مى توان شناسایى کرد. اما آنچه سبب شد طاهره صفارزاده به ویژه پس از انقلاب مورد توجه قرار بگیرد پیوند او با انقلاب و همسویى شعر هاى او با روحیه مذهبى مردم در آن دوره بود. در یک برداشت کلى مى توان شعر صفار زاده را به سه دوره تقسیم کرد. سه دوره که اگرچه گاهى نزدیکى هایى با همدیگر دارند اما از بنیاد و اساس تفاوت هاى چشمگیرى بین آنها وجود دارد. حتى گاهى این تفاوت ها چنان بارز است که احساس مى شود یا شاعر آنها با هم فرق مى کند. دوره اول از ابتداى مطرح شدن او به عنوان شاعر- با کتاب رهگذر مهتاب در سال 41- آغاز مى شود و تا قبل از انتشار کتاب سفر پنجم ادامه مى یابد.«صفار زاده» به مانند تمام شاعران هم نسل خود با وزن و قافیه و شعر کلاسیک کار خود را آغاز کرد و اندکى بعد هم مجذوب شعر نیمایى شد.در این زمان آنچه در شعر صفار زاده وجود دارد، تجربه هاى فردى و احساساتى جوانى است که هنوز به هیچ چیز به صورت جدى نگاه نمى کند. در این زمان شعر صفار زاده نه تنها با دیگر هم نسلان خود تفاوت محسوسى ندارد، بلکه از فضاى اجتماعى و فرهنگى زمان خود نیز به شدت متاثر است. فضاهاى عاشقانه، احساس تباهى نسبت به محیط اطراف ، رنج هاى شاعرانه و... در این دوره حتى گاهى او را از شاعران زمان خود نیز متاثر مى بینیم. در برخى از شعر ها فروغ فرخزاد تاثیر جدى بر شعر او گذاشته و او با ذهن و زبانى شعر نوشته که فروغ آن را خلق کرده و از آن استفاده مى کرد. البته در این دوره هم از شعر او نشانه هایى از اعتراض به شرایط فرهنگى جامعه در آن زمان و یا ابراز احساسات عدالت جویانه به چشم مى خورد. گذر «صفار زاده» از شعر نیمایى به شعر بى وزن یکى از بزرگ ترین پیشرفت هاى او محسوب مى شد و او در شعرى بى وزن بود که توانست به زبانى مستقل دست پیدا کند. زبانى ساده بدون آرایه هاى لفظى. این زبان بزرگ ترین کمک را به شعر «صفار زاده» کرد. او با استفاده از این زبان مى توانست آنچه را که در ذهن دارد به سادگى به شعر تبدیل کند. زبان او سادگى و جسارت خاصى را داشت. شاعر با توسل به این زبان نه تنها توانست از تقید هاى وزن و آهنگ کلام رهایى یابد بلکه قالب درستى براى بیان اندیشه یافت. همین سادگى زبان براى او زمینه اى شد تا به راحتى بتواند شعر هاى بلندش را بنویسد. شعر هاى بلند براى طاهره صفارزاده مجالى بود تا بتواند در شعر به اندیشه دست یابد و بدون تاثیرپذیرى از دیگران مفاهیم خاص ذهنى اش را خلق کند. در این مرحله آرام آرام شعر او از کلام یک شاعر احساساتى فاصله مى گیرد و او فرصتى مى یابد که مفاهیم جدیدى را خلق کند. برخى از این شعر ها بسیار درخشان است، به ویژه آنکه زبان مناسب با منطق شاعرانه به پیوستگى مناسبى رسیده و دقیقاً آنچه خلق شده شاعرانه است. شاید حتى بتوان گفت که برخى از این شعر ها نمونه هاى بسیار خوبى براى شعر بى وزن فارسى در دهه 40 محسوب مى شوند. ذهن «صفار زاده» در این نوع شعر ها، ذهنى پرسشگر و جست وجوگر است. او زمانى که به سراغ فرهنگ اروپایى یا آمریکایى و یا حتى فرهنگ هندى مى رود، داراى ذهنى کنجکاو است که سعى در جست وجوى مفاهیم دارد. او سعى دارد هر پدیده اى را به گونه اى دیگر ببیند و هر مولفه اى را به زبان شاعرانه توضیح دهد. در میان احساسات و بیان شاعرانه او نیز گاهى درمى یابیم که شاعر دچار سرگشتگى است، نمى تواند شکل واحدى را انتخاب کند و حتى نمى تواند از سوژه واحدى صحبت کند. براى همین شعر هاى بلند مى نویسد که بتواند دائماً تغییر مسیر داده و در یک شعر موضوعات متعددى را وارد کند. آنچه در شعر او هنوز به چشم مى خورد روحیه روشنفکرى است که از فضاى روشنفکرى جهان در آن سال ها تاثیر مى پذیرد. شاعر با آنچه در ذهن او وارد شده و آنچه که مطالعه کرده و خوانده در یک کشمکش ذهنى به سر مى برد. نه مى توان گفت فضاى ذهنى غربى را کاملاً مى پذیرد و نه مى توان گفت طرح اندازى جدیدى بر اساس شخصیت و نگاه خود به جهان دارد. گویى راه گریزى براى او جود ندارد جز آنکه هر چه را دیده و یا تجربه کرده به زبان شعر بیان دارد.اینگونه شعر هاى «صفار زاده» تا پایان کتاب طنین در ولتا ادامه پیدا مى کند. البته در این میان نباید ادامه تحصیل او در خارج از کشور را فراموش کرد چرا که برخورد او با جهان غرب و زندگى در آمریکا تاثیراتى را بر شعر او دارد که انکار ناپذیر است. شاعر در اینجا به پلى مبدل مى شود که آنچه در جهان بیرون از او وجود دارد را به شعر منتقل کند.بنابراین مثلثى شکل مى گیرد که یک ضلع آن شاعر است و ضلع دیگر جهان پیرامون او. ضلع سوم یعنى شعر کامل کننده این وضعیت است و جایى است که شاعر خودش را در پیوند با جهان خارج احساس مى کند. سفر پنجم حلقه ارتباطى است بین دو تجربه متفاوت شعر. در کتاب سفر پنجم، «صفار زاده» آرام آرام شرایطى را در شعر تجربه مى کند که بتواند به یک شخصیت منسجم دست پیدا کند. شخصیتى که صرفاً مصرف کننده فکر نیست بلکه تولید کننده اندیشه است و اندیشه اى را استفاده مى کند که از رابطه او با شعر حاصل شده است. او در «سفر پنجم» سعى مى کند مفاهیم را به سمت بومى شدن و سرزمینى شدن سوق دهد.در اینجا است که او به جاى آنکه از «مظاهر تمدن غربى» در شعر استفاده کند به سراغ مظاهر مذهبى _ دینى مى رود. در واقع چرخش او در همه زمینه ها است. هم اسطوره هاى ذهنى شاعر را در بر مى گیرد و هم دایره واژگانش را و در نهایت مفاهیمى که مى خواهد به آنها برسد اما همان طور که اشاره شد سفر پنجم صرفاً نقش یک حلقه ارتباطى را دارد. طاهره صفارزاده هر چه به مفاهیم ساده بومى نزدیک     مى شود ناچار است ساختار و ساختمان شعر را به همان اندازه ساده کند چرا که مخاطبان او هم آرام آرام عوض مى شوند. مرحله دوم شعر او اغلب افراد ساده جامعه مخاطب قرار مى گیرند. او مى خواهد حرف هایى بزند که دیگر از پیچیدگى خاصى برخوردار نیستند بلکه معنا و مفهوم ساده اى را مى رسانند. سفر سلمان که کتاب با آن آغاز مى شود شعر ى است بلند که البته مختصات آن با شعر هاى بلند قبلى او متفاوت است. «سفر سلمان» شکلى روایى دارد . در این مرحله جاى هر سطر و هر کلمه مشخص است و شاعر قصد دارد از کنار هم چیدن این پازل به یک مفهوم مشخص برسد. مفهوم مشخصى که از قبل در ذهن او وجود داشته است. در" سفر پنجم"  صفارزاده نشان مى دهد که تغییرات عمیق و وسیعى در آثار بعدى او به وجود خواهد آمد. تغییراتى که شعر را یکسر متفاوت از آثار گذشته مى کند. "سفر پنجم" براى نخستین بار در سال (56) منتشر شد. درآن سال هنوز تعداد نویسندگان و شاعرانى که بتوان گفت به ادبیات متعهد گرایش دارند چندان زیاد نبود. عده آنها بسیار کم و اغلب به صورت کاملاً فردگرا و جداى از هم کار مى کردند. در این دوره  طاهره صفارزاده زیربناى شعرى خود را به عنوان یک شاعر انقلابى _ اسلامى ساختارسازى کرد. از این جا به بعد او شعر انقلابى خود را آغاز کرد. این شعر ویژگى هاى خاص خود را داشت که با کل دوران شاعرى او کاملاً متفاوت بود. شعر در شرایط انقلابى دیگر نمى تواند از پیچیدگى برخوردار باشد .البته در این شعر هم شور و نشاط تازه اى وجود داشت و هم بى پروا و گستاخ. این ویژگى هایى که شعر انقلابى را مى سازد اغلب شعر را از ادبیات دور مى کند و به سمت یک اسلحه یا وسیله مبارزه مى برد. «صفارزاده» که در سفر پنجم آرام آرام راهى را تجربه مى کرد که از شعر گذشته فاصله بگیرد و سعى مى کرد شعرش محصول اندیشه و تفکر خود باشد این ژرف نگرى و تفکر در شعر را رها مىکند و تا حدودى هیجان زده مى نویسد. از این جهت بیشتر مى توان شعر این سال هاى او را با اوایل دوران شاعرى او مقایسه کرد. شاید به همین دلیل احساسى بودن و هیجان زده شدن شعر است که برخى از اولین شعرهاى او نظیرکودک قرن به شعرهاى انقلابى او نزدیک مى شود همانندى بسیارى پیدا مى کند. او از این طریق به موفقیت در عامه مردم مى رسد چرا که آنچه مردم مى توانند با آن ارتباط برقرار کنند فضاى شعرى است که حلقه هاى ارتباطى با شعر کلاسیک داشته باشد و صنایع لفظى نه تنها حلقه هاى ارتباط با شعر کلاسیک است بلکه همچون وزن، مردم به شکل علامت آن را همراه ضرورى شعر مى دانند. مسئله در اینجا است که شرایط انقلابى به سرعت ایجاد مى شود و با سرعت بسیار زیادى زبان و ادبیت زبانى خاص خود را خلق مى کند. اما این زبان به بخش کوتاهى از تاریخ مربوط مى شود و با تغییر آن شرایط زبان هم به سرعت تغییر مى کند. در نتیجه ادبیات این دوران داراى تنهایى مى شود. در این میان شاعرانى که با فاصله گرفتن از زبان و کلمات ویژه انقلاب و پرداختن به مفاهیم انقلاب شعر مى سرایند طبیعتاً شعرشان کمتر دچار فراموشى مى شود. دوره سوم شعر طاهره صفارزاده  پس از شرایط هیجانى انقلاب شکل دیگری         مى گیرد. زمانى که انقلاب پایان یافته و هیجان ها فروکش کرده است. شاعر مى تواند بیشتر به شعر خود فکر کند. فرصت بیشترى دارد که آن را ویرایش کند و از افتادن به دام فضاهاى کلاسیک پرهیز کند. در دوره سوم مفاهیم دینى و اخلاقى را گزارش مى کند.اما این را هم باید اضافه کرد که بیان او با دوره پیش فرق چشمگیرى دارد او بسیارى از شعرها را با دقت و وسواس زیاد مى نویسد دیگر دچار هیجان و احساس نیست و از تکنیک هایى که قبلاً در شعر بهره مى گرفت دوباره استفاده مى کند. صفارزاده در دوره سوم شاعرى خود به نوعى آرامش مى رسد نه بى قرارى هاى دوره اول را دارد و نه هیجانات و احساس گرایى دوره دوم را. او در این دوره بیش از هر چیز به خود این اجازه را مى دهد که منطقى باشد. با مسائل به گونه اى برخورد مى کند که آنها وجود دارند. صفارزاده از جمله شاعرانى است که توانست در همان آغاز شاعرى به زبان خاص خود برسد. به وجود آمدن یک زبان که تحت تاثیر کسى نباشد کمک بسیارى به او کرد، تا بتواند شاعرى مستقل باقى بماند و به دنبال مسائل دیگرى در شعر باشد. صفارزاده با تکیه بر زبان خود سه دوره شعرى را براساس جست وجوى مفاهیم سپرى کرد. شاید اگر او داراى زبان ویژه اى نبود و مشکل به دست آوردن زبان را داشت، این همه فرصت براى پرداختن به مفاهیم را نداشت.

کودک این  قرن  !

شعری که شهرت صفار زاده ازآن آغاز شد

کودک این قرن هرشب در حصار خانه‌یی تنهاستپرنیاز از خواب اما! وحشتش از بستر آینده و فرداستبانگ مادرخواهیش، آویزه‌یی در گوش این دنیاستگفته‌اند افسانه ها از مهربانیهای مادر، غمگساریهای مادردر برگهواره‌ها، شب زنده داریهای مادرلیک آن کودک ندارد هیچ باورشب چو خواب آید درون دیده‌ی اوپرسد از خود"باز امشب مادرم کو"بانگ آرامی برآید:"چشم بر هم نه که امشب مادرت اینجاست"پشت یک میز،زیر پای دودهای تلخ سربی رنگدرمیان شعله‌های خدعه و نیرنگدر تلاش و جستجوی بخت!چهره‌اش لبریز از زنگار فکر بردفکر باخت، فکر پوچ، فکر هیچ!کودک تنها دهد آواز: مادر!خالهای بخت من در دستهای تستآری آن دستی که محکم می‌فشارد برگ بازی رازود برخیز از میان شعله‌های خدعه و نیرنگسخت می‌ترسم که دست تو و بخت من بسوزد بر سر این آتش خون رنگهای و هوی این صداها:آخرین دست، آخرین برگ، آخرین شانسراه می‌بندد بروی ناله‌های کودکانهمی‌پرد ازخوابدیده در بیداری آن چیزی که او در خواب دیدهشام دیگر چونکه خواب آید درون دیده‌ی اوپرسد از خود "باز امشب مادرم کو "بانگ آرامی درون گوش او آهسته لغزد: مادرت اینجاست !...در سرای رنگی شب زنده داراندر هوای گرم و عطرآمیز یک زندانقامت آن مادر زیبا بگرد قامت بیگانه‌ییپیچان و دستش گردن آویز استپای آنها در زمین نرم آهنگی قدم ریز استآن اطاق از بانگ نوش‌وخنده‌ی مستانه لبریز استمی‌زند فریاد :مادر !جای من آنجاست آغوشی که مرد ناشناسی سرنهادهناله‌های پرشگفتش گم شود در نعره‌های :آخرین دورآخرین رقصآخرین جامتا سپیده دم که خواب از دیده‌ی شبها در آیدمادر آن کودک تنهادرون لانه‌ی آغوش ها پر می‌گشایددیده در بیداری آن چیزی که او در خواب دیده شام دیگر مادرش در خانــه‌است ، آنجاستدر اطاق او جدالی با پــدر برپاستگفتگویی تلخ و ناهنجار ، دعوایی پر از تکرارباز دعوا بر سر پـول است و دعوا بر سر ننـگ‌خیانتهاستکودک بیچاره ترسان ، لرز لرزانسرکند در زیر بالاپوش پنهانپیش خود گوید:" خوش آنشب‌ها که در این خانه مادر نیست! "از هیاهوی شباهنگام :آخرین دست، آخرین رقص، آخرین جامآخرین دعوای ننگ و نامکی رود در خواب راحت کودک این قرن بی‌فرجام؟ طاهره صفارزاده ـ تابستان 57

منبع:سایت تبیان